#بامداد_خمار_پارت_122
:دایه استكان را در آبكش دمر كرد و بی آن كه به من نگاه كند گفت
.راستش نه -
:با حرص گفتم
.با این كارها می خواهند خون به جگر من كنند -
:آرام گفت
.آن قدر دل خودشان خون است كه دیگر ؼم تو یادشان رفته -
.بند دلم پاره شد. بدنم لرزید
چی شده دایه جان، چرا؟ -
راستش نمی خواستم بگویم كه تو هم ؼصه بخوری. ولی حالا می گویم كه فكر نكنی خانم جان و آقا جانت شب و روز -
.دایره و دنبك دستشان گرفته اند و به فكر تو نیستند
مكثی كرد و از جا بلند شد. آبكش محتوی ظرؾ های شسته را برد و سینه دیوار مقابل آفتاب بی رنگ آخر زمستان گذاشت
:و گفت
از بعد از عروسی تو خانم چند بار به گوشه و كنایه به خواهرشان پیؽام و پسؽام دادند كه اگر خجسته را می خواهند -
بیایند صحبت كنند. آن ها مرتب پشت گوش می انداختند. ده روز پیش یك روز خاله جانت آمدند پیش خانم. مادرت سرما
:خاله ات به عیادت آمدند. ضمن اختلاط گفتند .خورده بودند
» .انشاالله زودتر چاق می شوی و به خانه و زندگیت می رسی «
:من هم گفتم
.بله، به عروسی خجسته خانم -
:خاله ات هیچ به روی خودش نیاورد كه منظور من چیست و گفتند
.ای بابا، حالا كه خجسته بچه است -
:من هم ؼیظم گرفت و گفتم
!خانم جان كجایش بچه است؟ شما كه تا چند ماه پیش امان همه را بریده بودید كه او را برای پسرتان شیرینی بخورید -
:حالا مادرتان هم با آن حال نزار هی مرتب می گفتند
!دایه خانم بس كن. این حرؾ ها چیست كه می زنی؟ مگر خجسته خانه مانده است؟ ول كن، دست بردار -
:خاله تان هم نه گذاشتند و نه برداشتند و گفتند .ولی من ول نكردم
آخر چند ماه پیش كه محبوبه زن زنجار محل نشده بود و من هم كه حرفی ندارم، از خدا می خواهم. ولی پسرم می گوید -
.من باجناق نجار نمی شوم. والله به خدا این حرؾ پسرم است. من خودم هم دارم از ؼصه دق می كنم
چه طور خاله ام توانسته بود با این .دود از سرم بلند شد. خجسته چوب مرا خورده بود. ضرر هوی و هوس مرا می كشید
:وقاحت دل مادر مریض مرا به درد آورد؟ ای زن سیاه دل. دایه همچنان حرؾ می زد و من سردرد گرفته بودم. دایه گفت
romangram.com | @romangram_com