#بامداد_خمار_پارت_121

از ؼیظ آتش گرفتم. توقع شنیدن این حرؾ ها را نداشتم. در خانه پدری كسی از گل بالاتر به من نگفته بود. چه برسد به
:نیش و كنایه. با ملایمت و ادب گفتم
.خوب خانم، من هم در خانه خودمان دست به سیاه و سفید نمی زدم -
:به قهقهه خندید و به لحن طنزآلود گفت
.خوب، همین است كه لوس شده ای دیگر، مادر جون -
آهسته استكان چای خود را بر زمین نهادم و نشستم. دلم می خواست جواب دندان شكنی به او بدهم .بؽض گلویم را گرفت
ولی بلد نبودم. شرم و حیا و احترام به بزرگ تر مانع می شد. ملاحظه ای كه نسبت به رحیم داشتم مانع شد. من این طور
بار آمده بودم. نمی توانستم چشم خود را ببندم و دهانم را باز كنم. آن هم سر هیچ و پوچ، آن هم از روی حسادت. مثل این
زنی كه مادر شوهر من بود. دلم می خواست رحیم از من حمایت كند. باید این كار را می كرد. من كه نمی توانستم و نباید
به مادر او بی احترامی كنم ولی او مثل این كه اصلا متوجه نبود كه من چه قدر ناراحت و دلگیر شده ام. ولی مادرش
:خوب فهمید و گفت
وای الهی بمیرم مادر، چرا تو چیزی نمی خوری؟ زن، تو پس فردا می خواهی بزایی. زن باید بخورد تا جان داشته -
.باشد
.نیش خود را زده بود و حالا آثار جرم را پاك می كرد
.میل ندارم -
او با اشتهای كامل صبحانه خورد. رحیم هم دست كمی از او نداشت. ناگهان نسبت به هر دوی آن ها احساس خشم و كینه
كردم. احساس می كردم در اقلیت واقع شده ام. تنها گیر افتاده ام. دلم می خواست حرفی بزنم. اعتراضی بكنم. از اتاق
بیرون بروم و در را به هم بكوبم. به رحیم بگویم جلوی زبان مادرش را بگیرد. به مادرش بگویم خفه شود. ولی حیا مانع
:می شد. همیشه به گوشم كرده بودند
» . تو خانم باش «
وقتی كه عاقبت مادرش شر خود را كم كرد و با رحیم كه سركار می رفت از خانه خارج شد، اشكهایم سرازیر شد. نه از
.روی استیصال، بلكه از ؼیظ، از بی دست و پایی خودم، از بی توجهی و گیجی رحیم
عید نزدیك بود و باز دلم هوای خانه پدری را كرده بود. چهل روز می شد كه دایه نیامده بود. آن روز صبح تازه اشكهایم
.را شسته بودم كه از راه رسید
همچنان كه لب حوض ظرؾ می شست كنارش .گیج و پرشان بود. ظرؾ های صبحانه را از دست من گرفت تا بشوید
:نشستم
دایه جان، آقا جان و خانم جون پیؽامی برای من نفرستادند؟ سلام نرساندند؟ -
والله محبوبه جان، وقتی می آمدم آن قدر خانه شلوغ بود كه نگو. شیرینی پزی ... بچه داری ... این فیروز هم كه روز به -
.روز تنبل تر می شود. دده خانمم هم كه كارش شده خوردن و خوابیدن
دایه خانم حرؾ توی حرؾ نیاور. سلام رساندند. یا نه؟ -

romangram.com | @romangram_com