#بامداد_خمار_پارت_120
.می خواهم برایت شعر بنویسم تا بفهمی من هم چیزهایی سرم می شود -
:بعد كنار من در زیر كرسی نشست و با خطی كه واقعا خوش و زیبا بود نوشت
دل می رود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا كه راز پنهان، خواهد شد آشكارا
ناگهان خاطرات گذشته همچون موجی از گرما به صورتم خورد و سرخ شدم. به اصرار وادارش كردم كه آن خط خوش
.را بالای طاقچه به دیوار بكوبد
یك روز بعدازظهر مادرش باز به خانه ما آمد. من او را با احترام طرؾ بالای كرسی نشاندم. رحیم چندان اعتنایی به او
نكرد و من آن را به حساب پس گرفتن النگو و گوشواره ای كه سر عقد به من داده بود، گذاشتم. اصرار كردم شام بماند،
بدون تعارؾ ماند. مرتب پر حرفی می كرد و می خندید. دندان های سفید و محكمی داشت. اگر رد پای زمان را از چهره
دیگر گول .او پاك می كردند، همان بینی و لب و دهان رحیم بر جای می ماند. ولی چشم ها ریز و نافذ و مرموز بودند
قربان صدقه هایش را نمی خوردم. دیگر به او اعتماد نداشتم. انگار نه انگار كه گوشواره ها را از گوش من بیرون كشیده
.بود. با نهایت شهامت به چشم هایم خیره شده بود و از زمین و زمان حرؾ می زد
برایم تعریؾ كرد كه چه گونه دو فرزند بزرگ ترش كه قبل از رحیم به دنیا آمده بودند، از بیماری های مختلؾ مرده اند.
قوت زانوی او، نور چشمش و چه قدر آرزوی دامادی او را داشته .هر دو هم پسر، كه چه طور رحیم همه چیز اوست
.است. من به احترام مادر شوهرم روبه روی رحیم كه تا خرخره زیر كرسی فرو رفته بود، نشسته بودم
:رحیم ؼرؼر كرد
ننه چه قدر حرؾ می زنی! تخم مرغ به چانه ات بسته ای؟ -
آن شب هر سه زیر كرسی خوابیدیم و باز من دلم گرفت. صبح، مثل همیشه رحیم زودتر از من بیدار شد و بساط ناشتایی
.را كنار اتاق برپا كرد. دلم می خواست از جا بلند بشوم و كمكش كنم. ولی خسته بودم و تنبلی كردم
:موقعی كه پای سماور نشستم تا برای همه چای بریزم، چشمان مادرش برقی زد و به رحیم گفت
رحیم، مگر مرؼت می خواهد تخم طلایش را بگذارد؟ -
:معنای حرؾ او را نفهمیدم و پرسیدم
چی گفتید خانم؟ -
رحیم با بی اعتنایی در حالی كه یك آرنج را روی زانو نهاده و چای را در نعلبكی ریخته فوت می كرد، حالتی كه من از
:آن بدم می آمد، گفت
.نخیر، حامله نیست .هیچی، می پرسد تو حامله هستی یا نه -
:مادرش پشت چشمی نازك كرد و گفت
آخر وقتی دیدم محبوبه جان صبح بلند نشد چای درست كند، پیش خودم گفتم حتما خبرهایی هست. محبوبه جان، رحیم -
.خیلی خاطرت را می خواهد ها! توی خانه خودمان دست به سیاه و سفید نمی زد
romangram.com | @romangram_com