#بامداد_خمار_پارت_119

:چه دردی دارم. فورا پرسید
ناراحتی محبوبه؟ -
از چی؟ -
!نمی دانم -
.نه. ناراحت نیستم. فقط دلم برای خانم جانم تنگ شده. فقط همین -
:خندید و كنارم نشست. دستش را زیر چانه ام زد و سرم را بلند كرد. با آن چشم های وحشی در چشمانم نگاه كرد و گفت
.دیگر از این حرؾ ها نزنی ها! حالا دیگر باید خودت كم كم خانم جانم بشوی -
وقتی چشمانش را آن قدر از نزدیك می دیدم، آن قدر نزدیك به صورتم، آن قدر در دسترس و بدون هیچ مانع، دیگر حال
خودم را نمی فهمیدم. تمام اعیان و اشراؾ و فقرا و ضعفا از یادم می رفتند. سر بلند كردم تا به او نزدیك شوم. بوی چوب
.خوشم نیامد .می داد. نمی دانم چرا اشتیاقم از بین رفت
*****
راستی كه حسرت به دل بودم. آن جا .شب ها بعد از شام توی اتاق بزرگتر، همان كه من به آن تالار می گفتم، می نشستیم
هم اتاق پذیرایی بود. هم نشیمن، هم ؼذاخوری، جای دیگر نداشتیم. تمام خانه به اندازه یك لانه مرغ بود. بنابراین چرا باید
از كمی رفت و آمد و عدم معاشرت دلگیر می شدم؟ جایی را نداشتم كه از افراد فامیلم، از آن هایی كه دماغ خود را بالا

می گرفتند و اتاق ها را می شمردند و از اثاث سیاهه برمی داشتند پذیرایی كنم. آن طور پذیرایی كنم كه دلم می خواست.
.آن طور كه باعث حرؾ و پچ پچ نشود
*****
هوا كم كم سرد شده بود. رحیم كرسی كوچكی برایم ساخت. آن را گوشه تالار گذاشتیم و برای دور آن از لحاؾ و تشك ها
و پشتی هایی كه من به عنوان جهاز آورده بودم استفاده كردیم. چیزی نداشتیم كه برای زیبایی روی كرسی بیندازم. به یاد
طاقه شال افتادم كه دایه با جهازم آورده و در صندوقم پشت پرده گذاشته بود. آن را آوردم و روی كرسی انداختم. شب ها
چراغ گردسوز را روشن می كردیم و توی سینی مسی كنگره دار روی كرسی می گذاشتیم. شام را زیر كرسی می خوریم.
چای می نوشیدیم و هر دو چسبیده به هم یك طرؾ كرسی می نشستیم و من اشعار عاشقانه لیلی و مجنون یا حافظ را
.برایش می خواندم
ؼلام عشق شو كاندیشه اینست
همه صاحبدلان را پیشه اینست
.یا خوابش می برد یا گوش می داد و می خندید. زیاد اهل ذوق نبود
:می گفتم
.رحیم، لذت نمی بری؟ خوشت نیامد؟ الحق كه فقط باید صاحب منصب بشوی -
:یك شب كاؼذ سفید و دوات و قلم نئی آورد و گفت

romangram.com | @romangram_com