#بامداد_خمار_پارت_118
!اش!! مثنوی هفتاد من كاؼذ است
:گفتم
همین طور گفته؟ جلوی همه؟ خواهر زن عطاالدوله را گفته؟ خاله دختره را؟! او چه .وای دایه جان، خدا مرگم بدهد -
گفته؟
او؟ چی داشته بگوید؟ صدایش در نیامده. بعد هم سردرد را بهانه كرده، بلند شده رفته. خانم جانتان نزهت را دعوا كردند و
:گفتند خیلی بد حرفی زدی. ولی نزهت جانم برگشت گفت
چرا؟ مردم خودشان هزار ننگ دارند انگار نه انگار. حالا من بنشینم دختره بد تركیب بوزینه جلوی همه ریچار بارم -
كند؟ نه خانم جان. من مثل شما نیستم كه دائم ملاحظه این و آن را بكنم و توی دلم خون بخورم. من مثل شما از این و آن
نمی خورم. بگذار بگویند نزهت بی چاك و دهن است. بگذار از من حساب ببرند. این مردمی كه كور عیب خود و بینای
.عیب دیگران هستند، حقشان همین است
:چه قدر نزهت برایم عزیز بود. خوب حق او را كؾ دستش گذاشته بود. گفتم .چه قدر با دایه خندیدیم
دایه جان، از طرؾ من نزهت را ببوس. آن لپ های تپلش را محكم ببوس. بگو دستت درد نكند. خوب حقش را كؾ -
.دستش گذاشتی. بگو دلم برایت تنگ شده است
چانه ام لرزید كه گریه آؼاز شود. جلوی خودم را گرفتم. وقتی دایه می رفت او را بوسیدم. انگار آقا جانم را می بوسم.
مادرم را می بوسم. نزهت و خجسته و منوچهر را می بوسم. خاك كوی دوست را می بوسم
:وقتی كه او رفت، پول را سرطاقچه گذاشتم. ظهر كه رحیم آمد، خوشحال بود. سفارش كار گرفته بود. پرسیدم
از كی؟ -
از یكی از نجارهایی كه سرش خیلی شلوغ است. می گفت تمام در و پنجره خانه یكی از اعیان و اشراؾ را دست گرفته -
.و حالا كه دید نمی رسد كار را به موقع تمام كند، كار مرا دید و پسندید، جزئی از آن كارها را به من سپرد
از جیبش پنج تومان بیرون آورد و كنار پول های من گذاشت روی طاقچه. بیعانه گرفته بود. از كار گرفتن او خوشحال
.بودم
می دانستم كارش نقص نداردو اگر دنبالش را بگیرد، خیلی زود ترقی می كند. ولی از طرز حرؾ زدنش مكدر می شدم.
دلم نمی خواست بگوید اعیان و اشراؾ. وقتی این اصطلاح را به كار می برد، انگار از پایین به بالا نگاه می كند. من هم
به حكم آن كه همسر او بودم، ناگزیر شانه به شانه او و تا حد او پایین كشیده می شدم. دلم می خواست بگوید یكی از ما ...
یا نمی دانم، چیز دیگر، هر چیز دیگر كه ممكن بود. آخر دختر یكی از همین اعیان و اشراؾ در خانه او بود. ولی انگار
او اصلا متوجه این نكته نبود. آیا میل به بالا آمدن نداشت؟ جای خود را در همان زندگی قبول كرده بود و آن را عادی می
.... شمرد. احساس خفت نمی كرد؟ اشتیاقی برای ترقی نداشت؟ نمی خواست بال در آورد و به سوی اوج پرواز كند؟
نمی دانم، نمی دانم چه طور بگویم، ولی خاطرم مكدر بود. به خصوص بعد از شنیدن حرؾ های دختر عطاالدوله بسیار
اندوهگین بودم. به دنیای ؼریبی وارد شده بودم. لبخندی برای تشویق او بر لب آوردم كه محزون بود. بیچاره نمی فهمید
romangram.com | @romangram_com