#بامداد_خمار_پارت_115

می خواستم پول جمع كنم و پولش را بدهم. ولی مادرم می گوید نمی شود. یارو خود گوشواره را خواسته ... محبوب، -
.من بهترش را برایت می خرم
از دلم خون می چكید. چنین روزی را به خواب هم نمی دیدم. با این همه دلم به حالش سوخت. انگار ؼرورش مثل شمع
:قطره قطره آب می شد و بر زمین می ریخت. دست روی زانویش گذاشتم

.رحیم جان، من تو را می خواهم نه گوشواره را. چرا زودتر نگفتی. همین الان می آورم -
بلند شدم و به اتاقی كه اتاق خواب و صندوقخانه ما بود دویدم و گوشواره را با النگویی كه مادرش داده بود آوردم و به
:دست او دادم. گفت
.النگو را دیگر چرا؟ این مال مادرم است. پولش را قسطی به او می دهم -
.شستم خبردار شد. پس مادرش النگو را هم خواسته بود. همان زنی كه آن روز از صبح تا شب قربان صدقه من رفته بود
:همان زنی كه دلم می خواست به جای مادرم قبولش كنم، این طور آب زیر كاه از آب درآمده بود. گفتم
.پس مادرت النگو را هم خواسته دیگر؟ ببر همه را پس بده -
:از جا بلند شد و رو به پنجره ایستاد و گفت
.... خوب، می گوید یادگار شوهرم است. این ها را برای حفظ آبروی تو دادم. لازم بود سر عقد به زنت یك چیزی بدهم -
:باز مكث كرد و افزود
.اگر دوستشان داری پولش را به مادرم می دهم. قسطی می دهم -
:از هرچه طلا و جواهر بود نفرت پیدا كردم. گفتم
.نه رحیم. ببر بده. من از تو هیچ چیز نمی خواهم. من كه برای طلا و جواهر زن تو نشدم -
:دوباره روی طاقچه نشست و دست های مرا گرفت
.... محبوبه، من شرمنده تو -
:دست روی دهانش گذاشتم. دنیا برای من همان گوشه كوچك اتاق بود. گفتم
.نه، نگو رحیم. این حرؾ ها را نزن. فدای سرت -
:كؾ دستم را بوسید و گفت
من این دست های كوچك را ؼرق النگوی طلا می كنم. به این گوش های ظریؾ گوشواره الماس می كنم. به این گردن -
سپید سینه ریز می بندم. حالا می بینی محبوبه. یك روز، روزی كه پولدار بشوم، به خاطر تو اگر شده شب و روز، روزی
كه پولدار بشوم، به خاطر تو اگر شده شب و روز جان بكنم، این كار را می كنم. اگر نكردم! حالا می بینی. بگذار امسال
.بگذرد. بگذار این دكان سر و سامانی بگیرد .... می روم توی نظام، محبوب جان، هر كار كه تو دوست داری می كنم
از ذوق قند توی دلم آب می كردند. از شوق به گردنش آویختم. گور پدر دست بند. گور پدر گوشواره
انگار همه دنیا چشم در آورده بودند و مرا نگاه می كردند. از كنار كوچه می رفتم و پیچه را روی صورتم انداخته بودم.
بچه ها بعضی كثیؾ و بعضی تر و تمیز تك و توك توی كوچه ولو بودند. زندگی جریان عادی خود را داشت، رفت و آمد

romangram.com | @romangram_com