#باغ_پاییز_پارت_471

اونقدر اشک ریختم و ناله کردم که متوجه نشدم که آغوش بی خبری خواب من رو در بر گرفت و به خواب شیرینی فرو رفتم. آه خدای بزرگ که اگر اشک و خواب نبود چه بلایی بر سر انسان ها می آمد. با همه بی طاقتی باز هم خواب بود که می توانست برای ساعتی آرامش رو به وجود خسته و زخم خورده ام برگردونده.

زمانی که چشم باز کردم هوا تاریک شده بود و من بی توجه به ساعت از روی تخت بلند شدم. سرم چنان دردی می کرد که نمیتونستم روی پام بایستم. به سمت آینه رفتم تا موهای کلک شده ام رو شانه بزنم. نگاهم که به صورتم افتاد با وحشت قدمی به عقب برداشتم. یعنی این منم؟ باورم نمیشه. این من نیستم. این دختر افسرده و زار که چشمانش به گود افتاده و رنگش پریده منم؟ موهایم رو بستم و به سمت دستشویی رفتم تا به صورتم آب بزنم. از آینه فراری شده بودم. از خودم فراری شده بودم. از همه چیز فراری شده بودم.

لباس مرتبی پوشیدم و کیفم رو به همراه تلفنم برداشتم و برای آخرین بار به آینه اتاق سروش نگاه کردم و با چهره ای افسرده سعی کردم لبخند به لب بیارم. دستم رو روی قاب عکس سروش کشیدم و با صدایی گرفته گفتم:

-خداحافظ عزیز دل سنگم...

بغضم رو فرو خوردم و درب اتاقش رو بستم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به آرامی پله ها رو پایین برم تا با سردردی که داشتم زمین نخورم. دستم رو به دیوار گرفته بودم و آهسته قدم بر میداشتم. از همان بالای پله ها معصومه خانم رو صدا زدم:

-معصومه خانم. کجایی؟

سکوت آزار دهنده ای داخل سالن طنین انداخته بود. روی آخرین پله نشستم و در حالی که نفس عمیقی می کشیدم با خودم فکر کردم که انها کجا رفتند؟

-پرستو... معصومه خانم... کجایید شماها؟

به دیوار تکیه دادم و در همان حال با چشمم ساعت دیواری رو نگاه کردم. عقربه هایش در نظرم کوچک و بزرک می آمد و نمیتوانستم تمرکز کنم.

-مامانی...

romangram.com | @romangram_com