#باغ_پاییز_پارت_470


به زحمت جلوی دهانم رو گرفتم و روی مبل افتادم. شونه هایم از شدت بی قراری می لرزید.. از شدت گریه آشوب شده بودم. صدای سروش رو شنیدم که گفت:

-سروش بعد پاییز مرد. اینی که می بینی روبروت وایساده یه آدم بی روحه. یه آدمی که پاییزش. نفسش با خنجر بی وفایی داغونش کرد. سروش دیگه هیچ حسی به زندگی نداره. پاییز رو فراموش کردم... خیلی وقته... دیگه هیچ حسی بهت ندارم پاییز هیچ حسی.

صدای بسته شدن درب ساختمان چنان به اعصابم ضربه وارد کرد که بی اختیار از روی مبل پریدم. خدای من سروش هیچ حسی نسبت به من نداشت. لعنت به تو پاییز . لعنت به تو سروش... چرا اینقدر خودت رو کوچیک کردی پاییز چرا؟

-خدایاااااااااااااااا.

صدای فریادم باعث شد معصومه خانم و پرستو به سمتم بیایند. معصومه خانم رو در میان اشکهایم می دیدم که داره اشک می ریزه. پرستو با بغض به زحمت میخواست لیوان آبی قندی که در دست داشت رو به خوردم بده.بی توجه به او با دستم لیوان رو به داخل سالن پرت کردم و فریاد زدم:

-دست از سرم بردارید.

و با گریه پله های ساختمان رو دو تا یکی کردم تا به اتاق سروش پناه ببرم.

وقتی روی تخت افتادم با مشت روی بالش کوبیدم و با صدایی بی رمق فریاد زدم:

-خدایا حالا چی کار کنم؟ همه امیدم تباه شد. اگر تا الان فکر می کردم سروش بر میگرده حالا دیگه کاملاً ناامید شدم. آخه لعنتی چطور تونستی اینقدر ساده از من و عشقمون بگذری؟ چطور فراموشت کنم؟ چطور طاقت بیارم؟ چطور این کار رو بکنم؟


romangram.com | @romangram_com