#باغ_پاییز_پارت_472


لبخند به لب اوردم و دوباره چشمهام رو باز کردم و به ساعت دیواری نگاه کردم.

-مامانی...

دیوانه شده بودم. آرام زمزمه کردم:

-دارم میام مامانی گلم....

از روی پله بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم.

-مامانی...

اینبار دیگر حس کردم واقعاًٌ سامان صدام میکنه. با دلهره پرسیدم:

-سامان؟

-من اینجام...


romangram.com | @romangram_com