#باغ_پاییز_پارت_462


-پاییز جان من نمیخوام تو کارت دخالت کنم. اما از اونجایی که گفتی من مثل مادرت برات می مونم خواستم حالا که مامانت اینجا نیست چیزی رو که مطمئنم اگر هم مامانت بود بهت میگفت رو بهت بگم. چرا سروش خان رو در جریان نمی گذاری؟ بهتر نیست اون هم در جریان موضوع قرار بگیره؟

او رو در آغوشم فشردم و گفتم:

-قربون دل مهربونت برم معصومه خانم. اما باور کنید می ترسم. می ترسم از اینکه سروش کینه من رو به دلش گرفته باشه و سامان رو ازم جدا کنه. من بعد از جدایی از سروش همه عشقم به زندگی بودن سامان بود. حالا چطور انتظار دارید بدوت اون زندگی کنم؟

پیرزن مهربان با چشمانی تر از من جدا شد و در جالی که اشکهایش رو با پر روسری اش پاک کرد نگاه طولانی و معنی داری به چشمانم ریخت و بعد به بهانه انجام کارهایش من رو تنها گذات. با رفتن او من از هم از پذیرایی خارج شدم تا با اضطرابی که گریبانگیرم شده بود بجنگم. مدت ها بود سروش رو ندیده بودم و حالا با شنیدن اینکه تا چند ساعت دیگر او را می بینم سخت بی تابش شده بودم. روی مبل داخل راهرو نشستم و از پشت شیشه به سیاهی پیانو خیره شدم. شیشه ماتی که فاصله ای بین پذیرایی و راهرو ایجاد کرده بود تنها باعث دیده شدن سایه اجسام میشد.چشمانم رو بستم و به یاد مهربانی های سروش افتادم. چیزی در وجودم لرزید. با خودم گفتم من چطور می خواستم به پرهام پاسخ مثبت بدم در صورتی که هنوز دیوانه وار سروش رو می پرستیدم؟ نه به خاطر سامان بود که میخواستم به پرهام پاسخ مثبت بدم.خدای من چه کسی میتونست جای سروش رو برام بگیره؟ در حالی که هنوز با آمدن نامش بی تابش می شدم وبرای دیدنش دقایق رو می شمارم... یعنی الان سروش همونطوری مونده؟ چهره اش؟ تغییر کرده؟ موهاش؟ راستی موهاش هنوز همونطور نرم و لطیفه؟ یعنی هنوز هم بی تاب میشه وقتی پنجه بکشم تو موهاش؟ اصلاً به من فکر میکنه؟ نه مطمئنم به من فکر نمیکنه... اگه فکر میکرد مطمئناً وقتی ارغوان حقیقت ماجرا رو براش گفته بود می اومد سراغم. پس چرا نیومد؟ یعنی هنوز از من دلگیره؟ یعنی هنوز هم از دست من فراریه؟ وای خدای من... یعنی هنوز هم من در نظرش با زنان خیابانی فرقی ندارم؟

نفس عمیقی کشیدم و از روی مبل بلند شدم و در همون حال با خودم زمزمه کردم: اگر اون دلگیره منم ازش دلگیرم. با اینکه دوستش دارم هنوز نتونستم ازش بگذرم.

برای کشتن لحظه ها به آشپزخانه رفتم تا اطلاعاتی در مورد وضعیت کار مستخدمین بگیرم. جالب بود رفتارم طوری بود که انگار سالیان درازیست که در خانه اشرافی زندگی کرده ام و عمری بر تمامی امور نظارت داشته ام. چطور انسان ها ای قدر سریع تغییر رویه و رفتار می دهند؟انگار نه انگار که من تنها چهار الی پنج سال است که اینطور برای خودم زندگی راحت و بی دردسری داشتم اما حالا رفتارم دقیقاً مانند کسانی بود که مادرزاد اشراف زاده بوده ام. با این حال وضعیتم رو هنوز درک میکردم.

در این مدتی که در باغ بودم. باغ پاییز با هر قدمی که در باغ برمی داشتم به یاد چهره رنجور و نگاه ملتمس سهیل ارغوان می افتادم. حالا می فهمیدم علت بذل و بخشش او چه بود. او مطمئن بود که من با رفتنم با خانه باغ هر ان به یادش خواهم افتاد. در این مدت دائماً سعی کرده بودم خوش بینانه تر با این جریان برخورد کنم تا بتوانم از او بگذرم اما به راستی نمی توانستم. هر بار که حتی فکر بخشیدنش را می کردم ضربان قلبم بی اختیار تند می شد و قلب در سینه ام بی تابی می کرد. فکرم آزرده می شد و بی اختیار تمام مشکلاتی که در این مدت و بعد از طرد شدنم از جانب سروش داشتم در مقابل دیدنگام نقش می بست.به یاد غریبی ام در هنگام بارداری. به یاد لحظه های که به امید دیدن همسرم در هنگام فارغ شدنم بودم و او را ندیدم. به یاد لحظه های که بی رحمانه برچسب بی پدر بر پیشانی فرزندم زدند. به یاد گریه ها و بی تابی هایم در شب های تنهایی . به یاد لحظه های پر عذابی که برایم خواستگاری می آمد و هر بار می رنجیدم. به یاد آن روزی که سامان برای اولین بار سروش رو به نام بابا خواند و قلبم دیوانه وار لرزید...

با تکان دستی جلوی دیدگانم به خودم امدم و به پرستو همان دختر جوان روبرو شدم. او با چشمانش طوری نگاهم می کرد که در ان ترحم موج می زد. حتماً پیش خودش من رو دیوانه ای بی آزار فرض کرده بود.لبخند زدم و او گفت:

-خانم جان مهمونتون رسید.


romangram.com | @romangram_com