#باغ_پاییز_پارت_463
وقتی جمله اش تمام شد چنان از روی صندلی پریدم که صندلی به پشت روی زمین افتاد. دستپاچه بی توجه به افتادن دستپاچه پرسیدم:
-الان کجاست؟
دستم رو گرفت و گفت
-خانم جان تروخدا آروم باشید. تازه درب رو براش باز کردیم...
او را کنار زدم و با سرعت آشپزخانه خارج شدم و بعد که تازه یادم افتاد به او سفارشات لازم رو نکردم به عقب برگشتم و گفتم:
-ببین پرستو هیچ کسی چیزی برای پذیرایی نمیاره جز معصومه خانم.متوجه شدی؟
او سرش رو تکون داد و من با عجله از آشپزخانه خارج شدم و در آینه قدی کنار درب آشپزخانه خودم رو نگاه کردم. روسری مشکی ام رو روی سرم مرتب کردم و به سرعت به سمت راهرویی که پشت پذیرایی قرار داشت رفتم. تا بتوانم به راحتی یک دل سیر او را تماشا کنم تا تلافی این همه مدتی که او را ندیدم در بیارم.
اون قدر استرس وجودم رو گرفته بود که حتی صدای ثانیه شمار ساعت کنار دستم روی اعصابم خط می کشید و من از ترس دیده شدن روی مبل نشسته بودم و حتی بی اختیار نفسم رو در سینه ام حبس کرده بودم. لحظه های کش دار سخت عصبی ام کرده بود و نمیتونستم کاری بکنم.
بالاخره انتظار به سر رسید و صدای نرم و لطیف او را شنیدم.
-بفرماییید داخل پذیرایی بنشینید تا خانم رو صدا کنم.
romangram.com | @romangram_com