#باغ_پاییز_پارت_461
-خوب حرف بزن دیگه.
-ببین بهار دیشب که با مامان صحبت کردم قرار شد امروز عصر سامان رو بیاره اینجا... اما الان هر چی تماس میگیرم تا بهش بگم امروز رو دست نگه داره تلفن رو جواب نمیده...
-چرا مگه چی شده؟ اتفاق خاصی افتاده؟
-نه ... اتفاقی نیفتاده اما اگه سامان بیاد اینجا اتفاق می افته...
-چی میگی تو؟ مثل بچه آدم حرف بزن ببینم چی شده.
-آخه چطوری بگم؟ ببین بهار سروش داره میاد اینجا و من نمیخوام سروش و سامان با هم روبرو شن! متوجه میشی؟
بهار نفس عمیقی کشید و گفت:
-باشه من مامان رو پیدا میکنم.
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم سریع از روی تخت پایین پریدم و به سمت کمد لباس های سروش رفتم تا از میان لباسهای که با خودم آورده بودم لباس شیکی را انتخاب کنم و از این رو به احترام عذادار بودن سروش لباس مشکی انتخاب کردم و بعد جلوی آینه ایستادم موهایم رو رو به بالا بستم و کمی آرایش کردم تا رنگ پریدگی ام مشخص نشود. در هر عملی که انجام میدادم عذادار بودن سروش رو در نظر می گرفتم.
برای وقت کشی به پذیرایی رفتم و برای برقراری نقشه ای که کشیده بودم معصومه خانم رو در جریان ماجرا گذاشتم. او بعد از اینکه حرفهایم رو شنید گفت:
romangram.com | @romangram_com