#باغ_پاییز_پارت_460
زمانی که تلفن رو قطع کردم مانند انسانهای مسخ شده هم چنان به عکس سروش خیره شده بودم.موهای لطیفش روی چشمان مخملیش ریخته بود و من رو غرق در اندوه می کرد. آه پر حسرتی کشیدم و دوباره گوشی رو به دستم گرفتم تا با مامان تماس بگیرم. باید به او میگفتم که سامان رو به باغ نیاورد. فکر دیده شدن سامانم توسط سروش قلبم می لرزید. وحشت تمام بدنم رو گرفته بود. نباید می گذاشتم به هیچ وجه سامان و سروش با هم دیده شوند.
اضطراب وحشتناکی بر دلم چنگ می زد. عصبی و کلافه شده بودم. شماره ها از ذهنم فرار کرده بود. ده ها بار شماره را ناقص گرفتم و قطع کردم و در آخر با گیجی به مخاطبین تلفنم رجوع کردم و تلفن منزل مامان رو گرفتم. صدای بوق تلفن روی اعصابم می رفت. با عصبانیت هر بار که بوق می خورد آن را می شماردم.
-یک... دو.... سه .... چهار.... مامان بردار تو رو به خدا.... شش....
چندیدن بار شماره رو گرفتم و وقتی از پاسخ دادن مامان ناامید شدم شماره بهار رو گرفتم.
-الو سلام بهار
-سلام... هیچ معلومه تو کجایی؟ هیچ خبری ازت نیست. اونجا داری چی کار میکنی تو؟
-ببین بهار... گوش کن ببین دارم چی میگم...
-حالت خوبه؟ اتفاقی افتاده؟
-نه... نه... فقط گوش کن...
romangram.com | @romangram_com