#باغ_پاییز_پارت_452


-آره صابر خان. من همون پاييزم. همون خواهر بهار كه هميشه ميان درختهاي اين باغ مي دويديم و شما هميشه از شيطنتهامون فريادتون هوا بود.

او لبخندي زد و گفت:

-شما ديگه عروس اين خون هايد...

بغضم رو فرو خوردم و در حالي كه به سمتش مي رفتم گفتم:

-عروس اين خونه بودم.

او سرش رو تكون داد و گفت:

-آقاي صالحي به همه ما گفته كه شما از اين به بعد صاحب خونه هستيد...

سرش رو پايين انداخت و گفت:

-حتي بهمون گفت كه امكان داره شما ما رو از اينجا بريون كنيد.


romangram.com | @romangram_com