#باغ_پاییز_پارت_451

زماني كه با كليدي كه از آقاي صالحي گرفته بودم در رو باز كردم.هواي باغ كه خنكاي خاصي داشت به صورتم دويد. باغي كه پذيراي رسيدن پاييز بود حالا اغوشش رو به روي پاييزي باز كرده بود كه روزي به عنوان دختر مستخدم در آن زندگي مي كرد. اما حالا؟ حالا به عنوان صاحب خانه قدم به باغ مي كذاشتم. پاهايم رو با نرمش خاصي روي زمين مي گذاشتم و با نگاهم هر چيزي رو كه در اطرافم مي ديدم مي بلعيدم. دستم رو به روي درختهايي كه در اطرافم بود مي كشيدم و آه مي كشيدم. اشك ياور هميشه آشنا مسير گونه هايم رو طي مي كرد و من با آغوشي باز پذيراي مهرباني اش مي شدم . اون تنها چيزي بود كه هميشه و همه حال دركم مي كرد. وقتي نزديك الونكي كه قبلاً در ان زندگي مي كرديم شدم قدم هايم از حركت ايستاد. دستهام رو جلوي صورتم گذاشتم و بغض سر باز كرده ام به هق هق تبديل شد . روي زمين چمبره زده بودم و گريه مي كردم. باد خنك در بدنم مي پيچيد و مور مورم مي كرد. بعد از مدني كه آرامتر شدم از روي زمين بلند شدم و آهسته به سمت خانه رفتم. در رو كه با صداي خاصي باز شد نوازش كردم و قدم در اتاقهاي خالي از سكنه و وسايل گذاشتم. حسي مانند بي تابي در رگ و پيم مي پيچيد. با آرامش خاصي صدا زدم:

-بابايي... كجايي؟ بيا كه من برگشتم... بابايي صدامو ميشنوي؟ بابا بيا ببين كه باغ ارغوان شد باغ پاييز. باغ پاييزي كه پاييز تو شد صاحبش.

صداي در بلند شد. سر چرخوندم و از ديدن آقا صابر باغبان باغ لبخند به روي لب آوردم.او كه از ديدن غريبه تعجب كرده بود گفت:

-خانم شما چطور وارد شديد؟

سرم رو بلند كردم و كليد رو جلوي صورتم تكون دادم و او پرسيد:

-شما كي هستيد؟

-پاييزم.

او كمي به ذهنش فشار اورد و بعد كه انگار چيزي به خاطرش اومده باشه گفت:

-شما.... شماييد پاييز خانم؟

لبخندي زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com