#باغ_پاییز_پارت_450
-شما با خانواده ارغوان مشكلي داشتيد؟
با حسرت سر به زير انداختم و گفتم:
-چطور مگه؟
-از روي مبل بلند شد و به سمت پنجره كوچكي كخ كنار ميز كارش بود رفت. صداي كفش هاي جيرش روي گرانيت ها بر اعصاب خرا من ضربه وارد مي كرد. به سمتم چرخيد و در حالي كه دستهايش رو بغل كرده بود گفت:
-من و ارغوان ساليان سال هست كه با هم كار مي كنيم. درواقع سهيل بيشتر از اينكه موكل من باشه يكي از دوستان نزديك منه. اما در طول مدت رابطه ام با خانواده اش هيچ زماني شما رو همراه سروش خان زيارت نكردم. بارها ايشون رو ديدم كه به تنهايي به ملاقات خانواده اش اومده اما هيچ زماني نه ايشون و نه خانواده اش از شما صحبتي نكردند. اما... اما اين اواخر سهيل همه صحبتش در رابطه با شما بود. سهيل دائماً مي گفت كه دِيني به شما داره و از شما طلب بخشش و حلاليت داره. راستيش من هيچ زماني سهيل رو اينطور با روحيه خراب نديده بودم. اون حتي بعد از امضاي طلاق نامه غيابي همسرش هم اينقدر روحيه اش خراب نبود.
سرم رو بلند كردم و به روبرو خيره شدم و گفتم:
-اونها با ازدواج ما مخالف بودند. ما بر خلاف ميل باطني خانواده سروش با هم ازدواج كرديم . اما اين ازدواج توسط آقاي ارغوان و البته حماقت هاي من به جدايي ختم شد. اين بين من و سروش بيشتر از هر كسي ضربه خورديم. اقاي ارغوان ميخواست بعد از جدايي من از سروش او رو به عقد كسي كه مطابق ميل خودش بود در بياره اما سروش ...
مكث كردم و سر به زير انداختم و نفس عميقي كشيدم . بعد از اينكه آرامشم رو به دست اوردم برگه ها رو امضا كردم و بدون اينكه دست به قهوه ام بزنم بلند شدم و با خداحافظي از انجا خارج شدم.
وقتي داخل ماشين بهار نشستم سرم رو روي فرمون ماشين گذاشتم و به گريه افتادم. دلم گرفته بود و از همه بيشتر مي ترسيدم. از اينكه مي خواستم به خونه باغ برم مي ترسيدم. با اينكه مي دونستم اونجا كسي كه از اون وحشت داشته باشم انتظارم رو نميكشه اما چيزي در سينه ام بي تابي مي كرد. آخر سر بر تشويشم غلبه كردم و با سرعت به سمت خونه باغ حركت كردم.
romangram.com | @romangram_com