#باغ_پاییز_پارت_453
از خانه خارج شدم و با تعجب پرسيدم:
-چرا؟
-خوب ... خوب... امكان داره مستخدمهاي جديد بياريد.
نفسي كشيدم و گفتم:
-بهتره بريم داخل ساختمون كه هزار تا كار داريم.
او لبخند افسرده اس زد و من گفتم:
-آقا صابر چرا باغ اين شكلي شده؟ ديگه بهش نمي رسي؟
او نگاهش رو به درختهاي اطراف انداخت و گفت:
-از وقتي اقا افتادند گوشه بيمارستان دست و دل ما هم به كار نرفت.
در حالي كه لجوجانه لبخندم رو حفظ كرده بودم گفتم:
romangram.com | @romangram_com