#باغ_پاییز_پارت_429
-نه ديگه... ازدواج قراردادي شماها محبت، عشق و علاقه سرش نميشه. تنها چيزي كه تو برگه هاش به چشم ميخوره پولِ. همون برگه هاي رنگي كثيفي كه به خاطرش زندگي من رو نابود كردي.
اه عميقي كشيدم و گفتم:
-خوب بخودت نگاه كن اقاي ارغوان. به من... حيفه نديده از دنيا بري. اره نگاه كن ببين اين همون پاييزيه كه يه روز تيشه به ريشه زندگيش زدي و با اون كارت زندگي پسرت رو هم تباه كردي. لعنتي... لعنت به تو... لعنت به تو...
ديگه نميتونستم جلوي خودم رو بگيرم. كنار ديوار چمباتمه زدم و با هق هق شروع به گريه كردن كردم. از هوتن و ارغوان بيزار بودم. اون دو نفر در مقابل تحقيرها و توهين هاي من سكوت اختيار كرده بودند و در اين بين ارغوان ارام ارام اشك ميريخت و سرفه هاي خشكش من رو عصبي تر كرده بود.
متوجه نشدم چقدر در اون حال موندم که بالاخره صدای ارغوان در حالی که خش دار بود به گوشم رسید:
-بگو هر چیزی بگی حق داری. اره من اشتباه کردم. من فکر می کردم میتونم با این کار سروش رو برگردوندم دریغ از اینکه سروش با رفتن تو داغون شد. نمیدونستم عشق و عاطفه سروش به تو اونقدر هست که میتونه زندگیش رو از این رو به اون رو بکنه.
سرفه های خشکش که میان کلماتش وقفه ایجاد میکرد نه تنها باعث ایجاد ترحمم نشد بلکه بدتر نفرتم رو برانگیخته بود. او بعد از کمی مکث دوباره ادامه داد در حالی که من هنوز نگاهم به دیوار روبرویم بود و از روی زمین بلند نشده بودم.
-اصرارهایم برای برقراری تماس با تو هیچ نتیجه ای در بر نداشت... برای همین تصمیم گرفتم دست به کاری بزنم که تو رو در عمل انجام شده قرار بدم. میدونستم که تو و سروش همدیگه رو دوست دارید. اما از اونجایی که هیچ وقت دوست نداشتم توسط کسی رو دست بخورم برام خیلی سخت بود که سروش بی توجه به انتخاب من که پری بود به سراغ دختری بیاد که... که از خدمه منزلم بود. این تصمیم ناگهانی رو با برشکست کردن سروش عملی کردم و به اون وسیله تونستم تو رو به دفترم بکشم. میدونستم تو طاقت شکست سروش رو نداری، برای همین دست روی نقطه ضعفهای تو گذاشتم و خواستم از این طریق وسوسه ات کنم تا از زندگی سروش خارج شی. اما تو زرنگتر از چیزی بودی که من فکر میکردم. زمانی که متعاقب با مبلغ ضرر سروش ازم پول خواستی شصتم خبردار شد که تو این پول رو برای سروش میخوای و مجبور شدم اون قرارداد رو بهونه کنم تا با امضای اون بتونم از تو در صورت فسخ قرارداد و عمل نکردن به اون شکایت کنم اما این موضوع من رو راضی نکرد و تصمیم گرفتم با سروش این موضوع رو در جریان بذارم. زمانی که اون روز با تو تماس گرفتم تا محل قرار رو که جلوی رستوارن بود اعلام کنم سروش همون زمان کنارم بود و صدای تو رو میشنید. باورم نمیشد بعد از شنیدن صدای تو اونقدر داغون بشه اون به هیچ وجه قبول نداشت که تو این کار رو باهاش کردی و من هم مجبور شدم برای اثبات این کار تو اون رو نگه دارم تا هوتن با قرارداد امضا شده برسه...
سرفه هایش وحشتناک شده بود و هوتن زنگی که بالای سر ارغوان بود رو فشرد و چند لحظه بعد اتاق پر شد از پرستارها و پزشکان که ما رو از اتاق بیرون کردند. روبروی در اتاق او به دویار تکیه داده بودم و به حالی که اون لحظه سروش داشت فرک میکردم. او بی رحمترین پدر عالم بود. چطور تونسته بود با سروش این کار رو بکنه. ایا می ارزید به شکست غرور عزیزش؟
هوتن روبروی من ایستاد و مسیر دیدم رو قطع کرد. سرم رو با نفرت بالا گرفتم و هوتن گفت:
romangram.com | @romangram_com