#باغ_پاییز_پارت_430
-موقعی که سروش رو توی اون وضعیت دیدم از خودم بیزار شدم و مخصوصاً زمانی که فهمیدم عمو نقشه شکست مالی رو برای سروش کشیده بود. من تا به اون لحظه فکر میکردم تو در حق سروش بد کردی اما ...
دستی به موهاش کشید و ادامه داد:
-هیچ چیز به جای اول برنگشت. سروش هیچ علاقه ای به دیدن هیچ کدوم از ما نداشت. شب و روزش رو توی خونه ای که با تو سهیم بود میگذروند و در هفته یک بار به دیدن مادرش می اومد. خوب یادمه اون روزها عمو برای برگردوندن سروش به زندگیشون ، به شرکت به پری. خیلی نقشه ها کشید اماباز هم سروش بی اعتنایی کرد به پری به شرکت به ثروت. روزهای خیلی سختی براش بود . درکش میکردم. بارها دیده بودمش . با اینکه سعی میکرد چیزی بروز نده اما داغون بود و این از رفتارش مشخص بود. زنعمو به اصرار میخواست اون رو همراه خودش به امریکا ببره اما سروش اینجا نفس میکشید. تو خونه اش . تو جایی که عشقش نفس کشیده بود. بارها با دیدن حالات روحی سروش خواستم حقیقت رو بهش بگم اما به محض اینکه دهان باز میکردم انگار قفل محکمی بر لبهام مینشست. یا زمانی که میتونستم قفل رو بشکنم سروش به محض شنیدن اسم تو چنان فریادی به سرم میزد که از وحشت قطع رابطه اش با من سکوت میکردم...
نفس عمیقی کشید و چند قدم به عقب برداشت و در حالی که روبروی شیشه اتاق ارغوان ایستاده بود دستش رو روی شیشه گذاشت و اهسته ادامه داد:
-عمو هیچ وضعیت خوبی نداره دکترها همه ازش قطع امید کردند. نه از لحاظ روحی وضعیت مناسبی داره نه از لحاظ جسمی. توی این شرایط وخیمی که داره دو روز پیش نامه ای از دادگاه برای عمو اومده بود که زنعمو مهریه اش رو به اجرا گذاشته بود. باورش نمیشد که اون همه سال زندگی به باد هوا رفته باشه. الان یه چیزی حدود پنج ماهه که عمو روی این تخت بستری شده. با این حال زنعمو در این مدت به خودش این اجازه رو نداده برای دیدن شریک زندگیش این راه طولانی رو طی کنه و به دیدن عمو بیاد. اون به همراه خواهرش به المان رفته و بارها از سروش خواسته بود اون رو همراهی کنه اما موفق نشده بود.
برگشت به سمتم و در حالی که چشماش از اشک تر شده بود گفت:
-میبینی پاییز؟ تو راست میگفتی ازدواج قراردادی نیست. ازدواج پیوند دلهاست. چیزی که رد تمام این مدت به هیچ وجه بین عمو و زنعمو نبوده. عمو در این شرایط بد روحی شدیداً به همسر و فرزندش نیاز داشت در حالی که هر دو محبتشون رو ازش دریغ کردن. زنعمو با رفتنش و سروش هم ...
سرش رو تکون داد و گفت:
-نفرینت دامنشو رو گرفت...
romangram.com | @romangram_com