#باغ_پاییز_پارت_428


صدام رو بردم بالا و با فريادي گفتم:

-باز كن لعنتي...

صداي هوتن رو شنيدم كه ميگفت:

-عمو جان...

ارغوان بيني اش رو بالا كشيد و گفت:

-هوتن بيا كمكم كن ميخوام بشينم.

لبخندي پر تمسخر زدم و شروع به خنديدن كردم. خنده ام تبديل به قهقهه شد. خنده هاي عصبي و بيمارگونه.هوتن به ياريش شتافت و او را با كمك روي تخت نيم خيز كرد. او ماسك سبز رنگش رو جلوي بيني و دهانش گذاشت و نفس عميقي كشيد. نگاهم به كپسول اكسيژني كه كنار دستش تعبيه شده بود افتاد. هر لحظه بيشتر لذت ميبردم. گفتم:

-اقاي ارغوان چي شده؟ شما هموني هستيد كه همه از هيبتتون رعب و وحشت مي افتاد به جونشون. چي شده؟ چرا به اين روز افتاديد؟ آه... خنده داره... ارغوان بزرگ تبديل شده به يه تيكه گوشت لخت روي تخت. ببينم چرا پسرتون كنارتون نيست؟ همسر عزيزتون كجاست؟هموني كه ميخواستيد لنگه اش رو براي پسرتون بگيريد... ببينم تو ازدواجهاي قراردادي شماها قيد نشده زن بايد در كنار همسر بيمارش باشه؟

خنده عصبي كردم و با نفرت گفتم:


romangram.com | @romangram_com