#باغ_پاییز_پارت_410
انگار این حرفها همه یه چیز رو فریاد میزد. نصیحت های مامان و دل تنگی هام همه و همه میخواستند بگن تمومش کنم. تمومش کنم و به دنبال سرپناهی واسه خستگی هام باشم. به دنبال کسی که درکم کنه و بتونه بفهمه چی میخوام. حالا که پرهام من رو دوست داره باید دست از این بازی بردارم. باید سروش رو در قلبم بکشم. به خاطر خنجری که به احساسم زد. بسه هر چی عزای عشقی رو گرفتم که چیزی ازش باقی نمونده. سروش هیچ به یاد من نیست و برای خودش خوشه. مگه همین بنفشه نمیگفت چند روز پیش مهمونی گرفته بود و ریز و درشت رو دعوت کرده بود؟ مگه بنفشه نمیگفت قراردادهای مهمی رو با شرکت های خارجی میبنده و مگه بنفشه نمیگفت اب زیر پوستش رفته و خوش میگذرونه؟ پس چرا باید من بسوزم؟ چرا فقط من بسوزم؟ بذار اون هم توی این اتیش عشقی که به پا کرد بسوزه. بذار بهش نشون بدم که میتونم ازش متنفر باشم. بذار بهش نشون بدم که میتونم بدون اون خوشبخت باشم. بذار بهش بگم این پاییز پاییزی نیست که زندگیش رو با پول معامله کنه.
از روی کاناپه بلند شدم که مامان گفت:
-کجا میری؟
نگاهش کردم و گفتم:
-میرم تا به حرفاتون فکر کنم.
لبخند رضایت امیزی زد و شب بخیرم رو پاسخ داد.
سرم که به روی بالش رسید تنها به قدر زمزمه کردن نام خدا وقت پیدا کردم و بعد اغوش خواب من رو در بر کشید.
دلهره و اضطراب عجیبی بر وجودم رخنه کرده بود. بنفشه که متوجه شرایط روحی نامناسبم شده بود و از ان بدتر قیافه ام که بیشتر شبیه ارواح بود تا انسان تعجبش رو جلب کرده بود به هر طریقی میخواست در افکارم نفوذ پیدا کنه و بفهمه من چه مرگمه.
romangram.com | @romangram_com