#باغ_پاییز_پارت_409
-در رابطه با چی؟
-ببین پاییز تو دختر عاقل و بالغی هستی و نباید به خاطر یک حماقت زندگی خودت و اون بچه رو برهم بزنی. نگاه کن به وضع زندگی خودت. تو دیگه اون پاییز همیشگی نیستی. اون دختر شاد و بی ریا نیستی. تو شکستی . دارم حس میکنم غرورت رو جریحه دار شده. عزیزم تو نیاز داری به یه مرد. به یکی که بهش تکیه کنی. چرا برنمیگردی پیش سروش؟
قطره اشکی از لابه لای مژه هایم سر خورد و به روی گونه ام ریخت. بدون اینکه چشم باز کنم گفتم:
-بازم بحث همیشگی. مادر من. عزیز من. درسته که سروش رو خیلی دوست داشتم. اما غرورم رو بیشتر دوست دارم. اون من رو داغون کرد. بدون اینکه توجه ای به شرایط وخیم من بکنه. اون لحظه که ذهن من قفل کرده بود سروش با بی رحمی من رو از خودش روند. حالا چطور انتظار دارید برگردم سمت کسی که ذهنش توسط کسایی که چیزی از محبت سر در نمیارن مسموم شده؟ سروش اگه میخواست میتونست من رو بفهمه. همونطور که من فهمیدمش. فهمیدمش و بهش تکیه کردم. تو اون مدت کوتاه عشق حقیقش رو درک کردم. اما چرا سروش من رو نشناخت؟ چرا نفهمید زندگیم رو با برگه های کاغذی عوض نمیکنم. چرا و هزار تا چرای دیگه.
سرم رو میون دستام گرفتم و به روبرو چشم دوختم.
-پاییز قشنگم اما تا کی میخوای خودتو مجازات کنی؟ تا کی میخوای به خاطر یه عشق پوسیده صبر کنی؟ مگه من تا کی زنده ام؟ دلم میخواست قبل از مرگم سر و سامون گرفتن تو رو ببینم. نمیتونم وقتی مردم تو چشم بابات نگاه کنم و بگم از امانتی هاش خوب مراقبت نکردم. من دارم داغون میشم به خاطر غم تو. شبا خواب بابات رو میبینم اما انگار باهام قهره . حرف نمیزنه و تنها نگام میکنه. پاییز بیا دست از حماقت بردار. فکر اون بچه بیچاره رو بکن. ازدواج کن پاییز. اصلاً مگه همین دکتر هنرمند چشه؟ بیچاره از نگاهش علاقه میباره. اون تو رو با همین شرایط قبول میکنه. پاییز بیا و به خاطر من این کار رو بکن. بذار وقتی من مردم دستم از قبر به خاطر تو بیرون نمونه.
اشکام رو پاک کردم و به مامان که داشت گریه میکرد نگاه کردم:
-مامانی خدا نکنه. ان شالله صد سال زنده باشی. به خدا من راضی نیستم به خاطر من برنجی. اما دست خودم نیست. هر کاری میکنم نمی تونم سروش رو فراموش کنم. من سروش رو دوست داشتم مامان. اون پدر بچه منه. پدر سامان.
-خوب کسی دیگه ای هم میتونه جای سروش رو بگیره. به خدا دکتر هنرمند سامان رو خیلی دوست داره.
دلم نمیخواست چیزی بگم که مامان برنجه. شدیداً نگران قلبش بودم و او با گریه حرف میزد و به قول خودش نصیحتم میکرد. دلم میخواست به حرفاش گوش کنم و به فکر زندگی خودم باشم. اگر قرار بود سروش برگرده تا به حال برگشته بود و من رو از این بیچارگی و اوارگی نجاتم میداد. من توی این مدت کم زجر نکشیده بودم. به قول مامان الان جوون بودم و دو سال دیگه که سنم میرفت بالا چطور با تنهایی سر میکردم؟ تا کی میخواستم به یاد زندگی خوش کوتاهم گونه هام رو از اشک تر کنم؟ تا کی میخواستم مثل ادم اهنی بی دل و سنگی باشم؟ تا کی با دیدن خوشبختی این و اون حسرت قلبم رو چنگ بزنه؟ چرا خوشبخت نشم؟ چرا نرم دنبال زندگیم؟ چرا؟ مگه ادم نبودم؟ چرا منتظر کسی موندم که وفا نداره؟ چرا دیگه اون خاطره های خوش هم نمیتونه نیازم رو برطرف کنه؟ واقعاً دیگه نمیتونم. دیگه نمیتونم دووم بیارم. دیگه حوصله خودم و گذشته هامم ندارم. این شبا داره داغونم میکنه. این شبای بیکسی داره ذره ذره وجودم رو اب میکنه. این شبا تا کی میخواد به یاد سروش سپری بشه؟ مگه خاطره هام تا چند سال برام دووم میاره؟ تا چند سال چهره سروش تو خاطرم نقش میبنده؟ بالاخره چی؟
romangram.com | @romangram_com