#باغ_پاییز_پارت_411
بعد از اتمام كلاس هر دو به نيت رفتن به سلف از كلاس خارج شديم. بنفشه كه به خاطر سكوت من شديداً عصبي شده بود و رفتارش گوياي حالات دروني اش بود بي توجه به من چند قدم جلوتر به راه افتاد. بنفشه خوب ميدانست من به شدت از اين كار ميرنجم اما او به قصد اين كار رو انجام داده بود تا من رو رنج بده. از اين رو با بي تفاوتي سر برگردوندم و با نگاه كردن به بچه ها مسير رو طي كردم.
زماني كه هر دو روبروي هم نشستيم دستم رو به ليوان داغ چاي گرفتم و نفس عميقي كشيدم. با خودم فكر كردم كه چقدر با اين كار ارامش پيدا ميكنم. نگاهم رو به صورت بنفشه دوختم و از اين كه اينقدر حرص ميخورد لبخند زدم. او كه لبخندم رو ديده بود كلافه و عصبي گفت:
-چيه؟ كجاي قيافه من خنده داره؟ نكنه رو پيشوني من نوشته هالو كه تو داري ميخندي؟
خنده ام شدت گرفت. دستم رو جلوي دهانم گذاشتم تا متوجه نشود. اما او كه تيزتر از اين حرفها بود سرش رو تكان داد و كفت:
-واقعاً كه. بعد از اين همه سال دوستي هيچ فكر نميكردم اينقدر غريبه باشم كه بهم نگي توي اون سر كوچيكت چي ميگذره.
و بعد حالت نگاهش رو جدي كرد و به سمتم خم شد و دستم رو گرفت و گفت:
-داري با خودت چي كار ميكني پاييز؟ داري خودتو داغون ميكني. كجاي كارت گيره دختر خوب؟
دستش رو نوازش كردم و نگاهم رو به سوي حلقه اش كشيدم و اروم زمزمه كردم:
-تصميمم رو گرفتم. ميخوام ازدواج كنم.
سرم رو كه بالا گرفتم با نگاه يخ زده و مبهوت بنفشه روبرو شدم. ادامه دادم:
romangram.com | @romangram_com