#باغ_پاییز_پارت_388


هيچكي نمي دونه كه قلبم تا حالا چند دفعه شكسته*** هيچكي نمي دونه كه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

اخه تو كلبه سوت و تاريك قلبم خورشيد كه جا نمي شه*** مي دونم اگه تا لحظه ي مرگم بگردم دنبالش پيدا نمي شه

درخت هاي خيابان از جلوي چشمام به سرعت برق و باد ميگذشتند و باز هم اشكهاي من بود كه روي صورتم به خاطر بادي كه ميوزيد خشك ميشد. سرم رو كمي از شيشه بيرون برده بودم و باد شلاق وحشتناكي به صورتم ميزد. از اين همه ضعيفي خودم بيزار بودم. راستي من همون پاييز شجاع بودم؟ چرا اينقدر اشك ميريزم؟ با خودم فكر كردم در تمام مدتي كه تو باغ ارغوان زندگي ميكردم يادم نمياد اينقدر اشك ريخته باشم كه در اين مدت جدايي ام از سروش اشك ريختم. سروش با من چه كرده بود؟ راستي راستي همه وجودم رو زير قدم هاش له كرده بود. گرچه بي تقصير نبودم اما لايق اين مجازات سخت نبودم. راستي به كدامين گناه نكرده ام اينقدر عذاب ميكشيدم؟ مگه بهار نميگفت كه هر بلايي سرمون مياد به خاطرگناه يا كار بدي كه انجام داديم. پس چرا هيچ كس نيست تا به من بگه به كدوم گناه دارم اينطور مجازات ميشم. هر چقدر هم گناه كار باشم به قدر كافي زجر كشيدم. ديگه كافي بود. بهتر بود همه چيز رو فراموش ميكردم. اما چطوري؟ اينا شعار بود كه سرمي دادم وگرنه اونقدر بي قرار سروش بودم كه فراموش كردنش حتي در خاطرم هم نمي گنجيد. چطور مي تونستم فراموشش كنم در حالي كه موجود نازنيني رو از وجود او در كنارم داشتم. راستي بهتر نبود ازدواج ميكردم و سروش رو فراموش مي كردم؟ اره كار درست همين بود بايد ازدواج مي كردم.

نفس عميقي كشيدم و كليد رو در قفل چرخاندم و در ساختمان با صداي نرمي روي پاشنه چرخيد و باز شد.

پله هاي ساختمان تن خسته ام رو در بر گرفته بود و من به ارامي پله ها رو بالا ميرفتم و سعي ميكردم به هيچ چيزي فكر نكنم كه ناگهان صداي فرياد بلند سامان رو شنيدم. فريادش به قدري وجودم رو لرزاند كه براي لحظه اي روي پله ها مكث كردم و بعد به محض اينكه توانستم تمركز كنم پله ها رو به سرعت طي كردم و شروع به در زدن كردم. اونقدر عصبي بودم كه فراموش كردم كليدم در جيب مانتويم هست و هم چنان در ميزدم.پس چرا مامان در رو باز نميكرد؟ اهان. حتماً مامان دستشويي يا جايي هست كه نميتونه در رو باز كنه. صداي سامان رو شنيدم كه با گريه از پشت در گفت:

-ماما... مامي ...

با وحشت در رو كوبيدم و گفتم:

-سامان در رو باز كن. ماماني كجاست؟

اما سامان جيغ ميزد و گريه ميكرد و خبري از مامان نبود. گريه سامان من رو هم به گريه انداخت و من از اين سمت در و سامان از اون سمت در گريه ميكردم و در همين حال به ياد كليدم افتادم و با سرعت ان رو از جيبم خارج كردم و در قفل انداختم. اما از شدت ضعف و گريه نميتوانستم در رو باز كنم و اخر سر در حالي كه به زحمت مسير قفل رو پيدا كردم جيغي كشيدم و خودم رو داخل ساختمان انداختم. از ديدن سامان در ان وضعيت چيزي در قلبم فرو ريخت. او را با حركتي سريع در اغوش كشيدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com