#باغ_پاییز_پارت_387
انگار نه انگار داشتم او را اذيت ميكردم. بي اختيار فكري در ذهنم جرقه زد. چي ميش اگه با پرهام ازدواج ميكردم؟ پسر باكمالات و باشعوري بود. براي همين زمزمه كردم:
-تا كي بايد منتظر بمونم كه برگرده؟ تكليف من رو كه مشخص نميكنه. خسته شدم. ديگه كافيه. مي خوام به زندگيم برسم. سايه سر ميخوام. ارامش مي خوام. مي خوام وقتي خسته ام به يكي پناه ببرم كه دوستم داره. خسته شدم از بس شبها خاطراتم رو با سروش زنده كردم. همش يك سال و چند ماه باهاش زندگي كردم و حالا سه ساله كه دارم با خاطراتش زندگي ميكنم. خاطرات اون مدت در قبال چند سالم كافيه؟ خسته شدم بنفشه ميفهمي؟ منم دلم مي خواد يه كسي باشه كه دستش رو بگيرم و باهاش حرف بزنم. دلم مي خواد يه كسي باشه تا وقتي از سختي روزگار دلم به تنگ مياد بهش تكيه كنم. وقتي ناراحتم يكي نازم رو بكشه. دلم مي خواد يكي نوازشم كنه. دلم مي خواد نگرانم باشه. بابا منم ادمم. منم حق زندگي دارم. نمي تونم ديگه نمي تونم....
بغضم سر باز كرده بود و اروم اروم اشك ميريختم. بنفشه اهسته روبروي پام نشسته بود و دستاش رو روي زانوهام گذاشته بود و مثل من اشك مي ريخت. يعني در اين مدت اينقدر بهم سخت گذشته بود كه وقتي حرف زدم اينهمه اندوه رو از خودم دور كردم؟ باورم نميشه. يعني اينقدر اين مدت بهم سخت گذشته بود؟ حالا كه فكر ميكنم مي بينم اينا چيزهايي بود كه در تمام اين مدت رنجم داده بود. من كمبود محبت داشتم. كمبود عاطفه. چيزي كه ديده بودم و بعد ازم جدا شده بود. راست مي گن هميشه از نخورده بگير بده به دست خورده. من محبت رو ديده بودم و عطرش رو چشيده بودم. مي دونستم چه لذتي داره وقتي يكي نگرانت باشه. مي دونستم چه لذتي داره وقتي يكي دوستت داشته باشه و حالا توي اين مدتي كه از سروش دور بودم داشتم عذاب ميكشيدم.
نفس عميقي كشيدم و به بنفشه نگاه كردم. انگار اون هم حق رو به من ميداد. بعضي از دانشجوها با تعجب به من و بنفشه نگاه ميكردند. بعضي پچ پچ ميكردند و بعضي بي توجه از كنارمون رد ميشدند. موجي از گرما به تنم ريخته شده بود. دستم رو روي صورت بنفش كشيدم و گفتم:
-پاشو پاشو بريم و اينقدر به جون من غر نزن. داشتم باهات شوخي ميكردم. من نه با اين پسر نه با كس ديگه اي قصد ازدواج ندارم.
و او رو از خودم دور كردم و با خودم انديشيدم پس اون حرفها چي بود كه زدم، اگر قصد ازدواج ندارم؟
وقتي از بنفشه دور شدم سوار تاكسي شدم تا خودم رو به منزل برسونم. داخل ماشين راننده صداي موزيكي در فضا طنين انداز شده بود. سرم رو روي شيشه ماشين گذاشتم و با خودم فکر کردم چرا هر وقت دلم از چیزی میگیره زمین و زمان یاری میکنند تا اشک رو به چشمام بنشونند؟
-هيچكي نمي تونه بفهمه كه دلم از چي گرفته*** هيچكي نمي تونه بفهمه كه صدام از چي گرفته
هيچكي نمي مونه تا با من توي راهم همسفر شه*** اخه مي ترسه كه با من، با دل من دربدر شه
هيچكي نمي دونه كه چشمام چرا هميشه خيسه خيسه*** چرا هيچكي حتي يه نامه واسه من ديگه نمي نويسه
romangram.com | @romangram_com