#باغ_پاییز_پارت_389

-چيه عزيزم؟ چرا داري گريه ميكني؟

و جالب اينجا بود كه خودم هم اشك ميريختم. سامان در ميان گريه گفت:

-مامي...

ياد مامان افتادم و با وحشت سامان رو روي زمين گذاشتم و با سرعت به سمت پذيرايي رفتم و در همون حال مامان رو صدا زدم. سامان با گريه به سمت اتاق خواب مامان به راه افتاد و من با سرعت او را كنار زدم و وارد اتاق مامان شدم و از چيزي كه ديدم با صداي بلند خدا رو صدا زدم:

-اي خداي بزرگ. مامان... مامان حالت خوبه؟

مامان كنار تختش روي زمين افتاده بود و چشمانش بسته بود و دستش روي قلبش بود. او را تكان ميدادم و با وحشت گريه ميكردم. مچ دست مامان رو گرفتم و نبضش رو كنترل كردم. نبضش ميزد. خوشحال شدم از اينكه او زنده بود. براي لحظه اي حس كردم او را از دست دادم. از روي زمين بلند شدم و تلفن كنار تخت مامان رو به دست گرفتم و سريع شماره اورژانس گرفتم و بعد از اينكه ادرس رو دادم به دنبال قرص زير زباني مامان گشتم و ان رو كنار تلفن پيدا كردم. مامان رو بغلم گرفتم و قرص رو به زحمت از ميان دندان هاي كليد شده اش زير زبانش گذاشتم و در همون حال هم اشك ميريختم. نبضش رو دوباره كنترل كردم. به قدري ضعيف بود كه باز كنترل رفتارم رو از دست دادم و جيغ كشيدم . گريه ميكردم و با صدايي خش دار و خشن مي گفتم:

-واي خدايا كمكم كن... مامان تو رو خدا چشماتو باز كن.. مامان... عزيزم چشماتو باز كن... خدايا خودت به دادم برس...

سامان كنار در روي زمين نشسته بود و گريه ميكرد. اصلاً كنترل رفتارم دست خودم نبود. شديداً عصبي شده بودم و تنش وحشتناكي به من وارد شده بود. مامان رو نوازش ميكردم و اشك هام روي گونه هاش مي ريخت و مامان بي حركت روي دستانم افتاده بود و بدنش به سردي ميزد. هر چند لحظه يكبار بي اختيار جيغ بلندي ميكشيدم و خدا رو صدا ميزدم.



وقتي اورژانس رسيد و اعلام كردند كه بايد هر چه زودتر مامان رو به بيمارستان منتقل كنند ، من هم در حالي كه سامان رو در اغوشم گرفته بودم كنار مامان نشستم و سعي كردم رفتارم ارام باشد. سامان وحشت زده در بغلم مي لرزيد. طفلك به قدري از جيغ هاي من ترسيده بود كه به محض بلند شدن صداي گريه ام جيغ ميكشيد. ارام ارام او را نوازش كردم و سعي كردم خودم هم ارام باشم و در حالي كه به حرف هاي پزشك بالاي سرش فكر ميكردم سامان رو ميخواباندم.

romangram.com | @romangram_com