#باغ_پاییز_پارت_360


مراسم به خودی خود در جراین بود. اقوام کامیار باغ رو اداره میکردند و به هیج وجه دختران جوان و زیبا روی قسمت دنس رو رها نمیکردند و همچنان با لذت خوش میگذرانند. و من هم خستگی را بهانه کرده بودم و در حالی که سامان رو در اغوشم گرفته بودم در صندلی در انتهای باغ فرو رفته بودم و به سامان شیر می دادم که بنفشه نزدیکم شد و در صندلی خالی کنارم لم داد. نگاهم رو به چشمان کشیده اش دوختم و با لبخند گفتم:

-این مدل ارایش خیلی بهت میاد. راستی چرا اینقدر موهات رو کوتاه کردی؟

دستی به موهای های لایت شده اش کشید و گفت:

-خسته شده بودم. دیگه تکراری شد.

با لبخند گفتم:

-تو که میگفتی احمد نمیذاره موهات رو کوتاه کنی.

چشمانش رو به نشانه فکر کردن تنگ کرد و بعد با لبخند گفت:

-اره بابا نمیذاشت اما بدون اینکه بهش بگم رفتم موهام رو کوتاه کردم. وای پاییز نمیدونی وقتی دید چه شکلی شده بود. قیافش رنگ لبو قرمز شده بود. اما بعد از اینکه یه کم با قهر و کجا خلقی نگام کرد خندید و گفت که خیلی قشنگ شدم و تازه کلی هم مثل این خاله زنکا از مدلش ایراد گرفت.

با خنده سرم را تکان دادم و به سامان خیرهش دم. او فرو رفته در لباس زیبایش به محض دیدن من که نگاهش میکنم لبخند شیرینی زد و به شیر خوردنش مشغول شد. بنفشه با ارامش گفت:


romangram.com | @romangram_com