#باغ_پاییز_پارت_359
اشک ارام و اهسته راهی شهر غریب و تب کرده گونه هام شده بود و سامان بر اساس خستگی که داشت چشمانش نرم روی هم افتاد و به ارامش عمیقی فرو رفت. نگاهم گرچه به صورت مهتابی سامان بود اما دلم پیش کسی بود که با خفت من رو از خونه اش پرت کرده بود. دوباره اون چشای جادوییش جلوی چشمم نشسته بود. دستم رو اروم اروم روی موهای سیاه و نرم سامان میکشیدم و حس میکردم سروش سرش رو روی پاهام گذاشته. چشامو بستم و سعی کردم طوری گریه کنم تا صداش سامانم رو نرنجونه. اهسته او رو در اغوشم گرفتم تا برای بردن روی تختش بلند شوم. به محش تکان خوردنم صدای سامان بلند شد. انگار خواب میدید. لبانش جمع شده بود و درست مانند زمانی بود که بغض میکرد. بوسیدمش و او را روی تختش گذاشتم و بعد به سمت کمدم رفتم و البوم عکسم رو بیرون کشیدم. صفحه اول صفحه دوم و صفحه سوم. چشمای کسی بود که من رو صدا میزد. چشمای زیبای عزیزی بود که هنوز نتونسته بودم هیچ کسی رو جایگزینش کنم. روی تخت نشستم و با خودم زمزمه کردم:
-سروش چرا اینقدر بیرحم شدی؟ یعنی اینقدر از من بیزاری که گفتی رابطه ات با کامیار هیچ ربطی به من نداره؟ اه خدای من چرا نمیتونم فراموشش کنم؟
سرم رو بلند کردم و در حالی که به سقف سپید رنگ اتاق خیره شده بودم با خودم نجوا کردم:
-میخوام فراومشت کنم سروش اما راهشو نمیدونم. چطور فراموشت کنم وقتی که چشمای سیاهت رو برومه؟
و نگاهم رو به صورت معصوم سامان دوختم. خدای بزرگ چرا اینقدر این موجود عزیز و دوست داشتنی به سروش شباهت داره؟ چرا نمیتونم فراموشش کنم؟ چرا هر وقت به سامان نگاه میکنم حس میکنم فاصله ام با سروش خیلی کوتاهه؟ چرا هر وقت سامانم لبخند میزنه یاد لبخندهای شیرین و مهربون سروش می افتم؟ ای کاش میتونستم همه چیز رو فراموش کنم و برم دنبال زندگی خودم. لعنت به من . ای کاش قلبم از سنگ بود و میتونستم فراموشش کنم. ای کاش میتونستم ازش کینه به دل بگیرم. چرا نمیتونم برخلاف اونچه به بنفشه و بقیه میگم از سروش متنفر باشم؟ چرا روز به روز علاقه ام به سروش بیشتر میشه و دیونه اش میشم؟ چرا با یاداوری اون روز لعنتی که برای اخرین بار تو اغوش مهربونش فرو رفتم تب غریبی گریبانگیرم میشه؟ ای خدا چرا نمیتونم این غرور مزحکم رو کنار بذارم و حقیقت رو به سروش بگم؟ یعنی اگه یه روز بفهمه با من بد تا کرده پشیمون میشه؟ یعنی میتونم به خاطر اون توهین هایی که به من کرده ازش تقاص بگیرم؟ اه خدای بزرگ...
صدای ضربه خوردن به در اتاق باعث شد سریع البومم رو زیر بالشم پنهان کنم و بله بگویم تا شخص منتظر وارد اتاق بشه.
تا برگزاری مراسم ازدواج بهار و کامیار همه چیز انقدر سریع و در تب و تاب اتفاق افتاد که در باورم نمیگنجید که این همه سرعت در زمان هم وجود داشته باشه. روزهای اخری که بهار در کنار ما بود سامان لحظه ای از اغوشش بیرون نمی اومد. انگار اون عزیز کوچک هم حس کرده بود بهار داره از ما دور میشه. گرچه نزدیکمان بود اما باز هم دور بود. با یاداوری این موضوع که ان زمانی که فهمیدم بهار قرار است با کامیار ازدواج کند و من گریه میکردم چشمانم از اشک تر میشد . اما حالا زمان فرق میکرد. حالا میدونستم داره خوشبخت میشه. با رفتن بهار مطمئن بودم خانه سوت و کور میشد. حالا حال پدر و مادرهایی رو درک میکردم که فرزندانشان بعد از یک عمر زندگی در کنارشان انها رو به مقصد زندگی خود ترک میکنند. انگار بهار میخواست تکیه ای از وجود من رو با خودش ببره.
ان روز لباس اجری رنگی به تن داشتم و ارایش موها و صورتم رو تنها به خاطر ناراحت نکردن بهار انجام داده بودم. زمان و مکان رو فراموش کرده بودم و زمانی که زیر دستان ارایشگر صورتم رو می اراستند به ان روزی می اندیشیدم که برای ادواجمان به ارایشگاه رفته بودم. اخ که چقدر باید با یاداوری خاطراتم رنج و عذاب بکشم و دریغ از اینکه عذابهای من پایانی نداشت و همچنان باید از این زندگی که با حماقت خودم درست کرده بودم رنج بکشم.
هیچ زمان ان روزی که او رو در لباس سپید عروسی بهار رو دیدم فراموش نمیکنم. او به قدری جذاب و خواستنی شده بود که دلم برایش پر میکشید. زمانی که خطبه عقد رو جاری میکردند اشک تو چشمانم حلقه زده بود و بی اختیار اشک می ریختم. نمیدونستم چرا دیدن لباس سپید عروسی خاری هست به چشمای من. با دیدن هر لباس سپید عروسی به یاد لباس تیره ای که در جشن ازدواجم پوشیده بودم می افتادم و بغض گریبان گیرم میشد. با این وجود سعی میکردم بغضم رو مهار کنم و به خوشبختی خواهرم فکر کنم.
سامان رو در اغوش مامان رها کرده بودم و در گوشه ای به مراسم خیره شده بودم. مراسم بی هیچ مشکلی پیش میرفت و عروس و داماد عسل در دهان هم میگذاشتند و حلقه در دست هم می انداختند و من تنها دستهایم بر هم میخورد و نظاره گر بودم. گرچه قلباض خوشحال بودم اما از فکر رویایی با سروش قلبم می لرزید و فکر جدایی از سامان تن رو به لرزه می انداخت و اصلاً دلم نیمخواست به هیچ عنوان او را ببینم و در تمام طول مراسم در اضطراب ندیدنش دست و پا میزدم. بعد از اینکه مراسم عقد انجام شد کامیار و بهار دست در دست هم وارد باغ شدند و به مهمانان خوش امد گفتند و ان زمان بود که من چشمم به بنفشه و یکی دو نفر از همکلاسان و هم دانشکده ای های بهار افتاد و برای خیر مقدم گفتن به انها نزدیک شدم. بنفشه به محض دیدنم از زیبایی بهار میگفت و من هر لحظه بیشتر در لباس غرور فرو می رفتم. از اینکه زیبایی بهار چشمگیر بود لذت میبردم و با افتخار او را خواهر خودم مینامیدم و در دلم برای خوشبختی انها دعا میکردم و با حسرت با خودم میگفتم که چی میشد اگر من هم همانند بهار طرز نگاهم به زندگی متفاوت بود تا اینهمه با خودم درگیر نبودم و زندگی رو به کام خودم و دیگران تلخ نمی کردم.
romangram.com | @romangram_com