#باغ_پاییز_پارت_358
-برای همین مراسم رو مختلط برگزار نمیکنیم که مبادا سروش از وجود سامان مطلع بشه تنها به خاطر تو.
سامان نزدیکم شد و پاهام رو با دستهای ظریف وکوچکش گرفت. با دیدن چشمان مظلومش که به غم نشسته بود بغضی وحشتناک گریبان گیرم شد. طفلک سامان دردم رو حس کرده بود. بغلش کردم و چشمای ترش رو بوسیدم. او خودش رو برام لوس کرد و ارام ارام نامم رو خواند. ماما. ماما. چقدر دوستش داشتم. فکر جدایی از او دیوانه ام میکرد. نه محال بود به سروش اجازه بدم عزیزترینم رو از من جدا کنه. از اینکه کامیار به فکر من بود واقعاً از او ممنون شدم. خدایا مگر مهربان تر از او پیدا میشد؟ سامان رو به خودم فشردم و در حالی که او با دستان مهربانش اشکهایم رو پاک میکرد به کامیار نگاه کردم و گفتم:
-ممنون از اینکه به خاطر من این کار رو میکنی. راستش تو بهترین برادر دنیا هستی. نه . نه. هیچ برادری هم به خوبی تو نیست.
کامیار مهربان لبخند زد و گفت:
-ممنونم.
از روی کاناپه بلند شدم و به بهانه شیر دادن به سامان او را در اغوشم فشردم و به اتاقم رفتم. وقتی روی تخت نشستم و سامان رو در اغوشم گرفتم ذهنم دوباره مثل تراکتور شروع به کار کردن کرد. سامان نرم صدایم میزد و میگفت که گرسنه است و من نگاهم به او بود اما ذهنم پیش دیدن دوباره سروش. مدتها از اخرین باری که دیدمش میگذشت. سامان باز شروع به نق زدن کرد. با اینکه حوصله اش را نداشتم اما دیدنش ارامم میکرد. او را محکم در اغوشم گرفتم و به شیر خوردن تشویقش کردم. اما سامان که بی قراری ام بی قرارش کرده بود گریه اش گرفته بود. عصبی شده بودم و حوصله اش را نداشتم. سعی کردم او را نرنجانم از این رو با لبخند پرسیدم:
-سامان جونم خوابت میاد مامان؟
سرش را از روی سینه ام برداشت و با بغض سرش را تکان داد. عاشقانه بوسیدمش و شروع به زمزمه کردم:
-ببند چشاتو عزیز مامان. ببند بببینی خوابای رنگی. ببند تا باشی هستم و هستم. ببند و تا که نبینی غم مامان. عزیز جونم. ای مهربونم. ببند چشاتو. مامان دلش گرفته. از همه دنیا هم گرفته. ببند عزیزم. چشمای سیاهتو. ببند عزیزم. دلم گرفته. ببند قشنگم. ببند چشاتو بخواب اروم. تا که نبینی دل دنیا شده از سنگ. ببند عزیزم. ببند چشاتو.
romangram.com | @romangram_com