#باغ_پاییز_پارت_357
باز هم من لبخند زدم و منتظر شدم تا ادامه حرفش رو بزنه.
او باز هم سر بلند کرد و عاجزانه به بهار نگاه کرد. نگاهم رو به صورت بهار دوختم که صدای سامان بلند شد. نگاهش کردم که روی اپن اشپزخانه نشسته بود و مامان روبرویش ایستاده بود. مامان با دیدن من سر به زیر انداخت و خود رو مشغول سامان نشان داد. هنوز نگاهم به سمت سامان بود که بهار زمزمه وار گفت:
-راستش کامیار میخواد سروش رو هم دعوت کنه.
انگار برق شدیدی به بدنم وصل کردند. حس کردم تمام بدنم به سنگینی کوه شد. نمیتونستم سرم رو برگردوندم و همونطور نگاهم به روی سامان مانده بود. بهار از این فرصت استفاده کرد و گفت:
-راستش من هم از جریان رابطه سروش و کامیار بودم اما گویا این دوتا حتی بعد از بهم خوردن ماجرای ازدواجتون رابطه شون رو حفظ کردند.
بهار نفس عمیقی کشید و من هنوز سر برنگردونده بودم و هر لحظه حس میکردم چشمانم پر از اشک میشه.
-این من بودم که نذاشتم رابطه بین من و سروش به انتها برسه. راستش چون دلم میخواست دوراردور از احوالتش باخبر بشم. از اونجایی که هنوز تکلیف زندگی شما دو نفر مشخص نیست و تو هم این اجازه رو به ما ندادی که مسئله بارداریت و سامان رو با سروش در میون بذاریم من خودمو مسئول دونستم که بین شما دو نفر قرار بگیرم. سروش چندان تمایلی به برقراری ارتباط نداشت اما بعدها با روش خاص خودم و اینکه ازش خواستم تا تو کلاسهامون شرکت کنه باهاش اخت شدم و این مسئله پیش اومد که از تمامی جوانب زندگیش مطلع شدم. حتی میدونم که چیزی نمونده بود که با پری نامزد کنه اما زمانی که من از این مسئله مطلع شدم سعی کردم با منطق اون رو از انجام این کار منصرف کنم و از اونجایی که اون هم چندان تمایلی به این موضوع نداشت موفق شدم . اما حالا موضوع به جایی رسیده که من و سروش رابطه خیلی صمیمانه ای با هم داریم. ما هر دو پذیرفتیم که به خاطر وجود تو رابطه برقرار نکردیم. یعنی البته این اعتقاده سروشه.
سر برگردوندم و در حالی که اشکهام گونه هام رو شستشو میداد نگاه سرزنش باری به کامیار انداختم.
-ببین پاییز من میدونم حق با تو بوده اما قبول کن سروش هم حق داره. برای همین من اون رو به مراسم ازدواجمون دعوت کردم.
اب دهانم رو فرو خوردم و تا خواستم لب باز کنم بهار گفت:
romangram.com | @romangram_com