#باغ_پاییز_پارت_355

بالاخره انتظار من برای رسیدن ازدواج بهار به پایان رسید و بهار به محض اتمام درسش و گرفتن مدرک فوق لیسانسش ادامه تحصیلش را به خانه همسرش موکول کرد و با کسب اجازه از مامان در فکر سور و سات عروسی افتادند. خانواده کامیار برای تعیین تاریخ عروسی به منزل ما امدند و من انجا برای اولین بار خواهر و برادر کامیار را دیدم. انها هر دو متاهل بودند و هر دو به همراه همسرانشان امده بودند. خانواده ای بسیار گرم و صمیمی بودند که از دیدن فرزند من اظهار خرسندی کردند. بالاخره بعد از کمی صحبت تاریخ عروسی را به انتهای هفته بعد که سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه بود موکول کردند. از این وضع خوشحال بودم و در نظرم واقعاً به تغییر روحیه نیاز داشتم.



از ان روز همه در تکاپوی اغاز زندگی جدید ان دو بودیم. من برای تهیه لباسی مناسب برای سامان و خودم به همراه بنفشه به بوتیک ها و مغازه ها سر میزدیم و عجیب این بود که در بوتیکهای نزدیک محل زندگیمان چیزی مد نظرم نبود و بنفشه بود که به اصرار میخواست من را به کوچه برلن ببرد اما من با یاداوری افسردگی که در عروسی انها به علت خریدم از انجا گرفته بودم دست رد به سینه اش زدم و در اخر لباسی شیک برای خودم تهیه کردم و لباس سامان رو هم به سلیقه بنفشه تهیه کردیم.

ان روز که از خرید برگشته بودم و پلاستیکهای لباسها دستم و سامان هم در اغوشم بود . به محض رسیدن به پذیرایی اتاق نفسی تازه کردم و صدای کامیار را شنیدم. سامان با خنده خودش رو از اغوشم بیرون کشید و گفت:

-اخ جون عمو...

و به سرعت از من دور شد. سرم رو با لذت تکان دادم و به بدنم کش و قوسی دادم تا ارامش رفته ام رو به دست بیارم. بعد از اینکه دست و صورتم را شستم و به دیدن کامیار رفته و بعد از احوالپرسی با او به اتاقم رفته و لباسهایم رو جا به جا کردم و بعد به کنار انها رفتم. هر سه در پذیرایی گرم صحبت بودند و به محض ورود من سخنانشان را قطع کردند. با طرز مشکوکی نگاهشان کردم و سعی کردم بی تفاوت باشم. به محض نشستم روی کاناپه کامیار رشته کلام رو به دست گرفت و گفت:

-خوب شد اومدی پاییز.

لبخندی زدم و گفتم:

-چطور مگه؟

کامیار نگاهی به صورت بهار انداخت و زمزمه کرد:

romangram.com | @romangram_com