#باغ_پاییز_پارت_354


-شما چی گفتید؟

هر ان میدانستم که مانند اتشفشان فوران خواهم کرد و سردردی که از صبح داشتم شدت گرفته بود و قلبم تیر می کشید اما تنها به خاطر وضعیت مامان خودخوری میکردم و لحظه ای از حرارت میسوختم و لحظه ای از سرما.

-پاییز عزیزم. اخه تو تا کی میخواهی مجرد بمونی؟ هر کاریت میکنیم قبول نمیکنی با سروش در رابطه با سامان صحبت کنیم و میگی از سروش بیزاری. هر خواستگاری میاد ندید ردشون میکنی. کمی به خودت نگاه کن تو یک بیوه به حساب میای و در حالی که یک فرزند هم داری. اخه دختر من همیشه این زیبایی برات نمیمونه.تو همیشه بیست و سه ساله باقی نمی مانی. چشم به هم زدی دو سال از جداییت از سروش گذشت و باز هم چشم بهم بزنی میگذره. الان تو اوج جوانی و زیبایی برات خواستگار میاد. کسانی که از شخصیت و متانت تو خوششون میاد و بعد از فهمیدن وضعیتت باز هم قبولت میکنن...

میان کلام مامان دویدم و با عصبانیت گفتم:

-من از کسی نخواستم بهم لطف کنه و یا در حقم خوبی کنه. من نخواستم کسی من رو بخواد تنهام بذارید من نه با پسر خانم راد نه با هیچ مرد دیگه ای زیر یک سقف نمیرم. من سروش رو با همه وجودم دوست داشتم و از اون ضربه سختی خوردم و حالا حاضر نیستم به هیچ مرد دیگه ای اطمینان کنم. مامان درکم کنید. تروخدا درکم کنید.

به گریه افتادم و مامان در حالی که شونه هام رو با دستانش نوازش میکرد گفت:

-باشه عزیزم گریه نکن. باشه هر چی تو بگی.

سرم رو بالا گرفتم و در حالی که در چشمان خیس مامان نگاه میکردم با خودم زمزمه کردم که چقدر بی رحمم به خاطر خودم زندگی رو به کام مامان تلخ کردم.

روزها از پس هم میگذشت و بعد از اخرین مشاجره ای که با مادر سر خواستگاری خانم راد داشتم دیگه هیچ حرفی از انها نمیزد. پسر خانم راد یکی از همسایه های ما بود. او چندیدن مرتبه من رو در خیابان دیده بود و در نهایت مادرش رو برای خوستاگاری فرستاد و مامان بود که با ذوق از او که دکترای حقوق داشت و پدرش تاجر فرش و مادرش روانپزشک حاذقی بود سخن میگفت و هر لحظه من با شنیدن این حرفها حس میکردم حالت تهوع به من دست میده. این روزها نفرتم به پول و اشخاص ثروتمند دوباره شدید شده بود و هر بار که برای گرفتن سود پولم به بانک میرفتم خودم رو در قالب همان ادمهای نفرت انگیز میدیدم و ار خودم بیزار میشدم.


romangram.com | @romangram_com