#باغ_پاییز_پارت_333
مدتی از ان ماجرا میگذشت و من بی توجه به اطرافیانم خودم رو در فرزندم و درسهای دانشگاهم غرق کرده بودم. به خاطر توجه زیاد بهار در این مدت وزنم بیشتر شده بود و در اواخر پنج ماهگیم به سر می بردم.انگار عزیز دلم مادرش رو درک می کرد که ازاری برایم نداشت. این موضع باعث تعجب پزشکم هم حتی شده بود. به هیچ چیز خاصی ویار نداشتم و نسبت به بوی غذاها واکنش نشان نمیدادم.
چیزی به عید نمانده بود و ان روز اخرین روزی بود که در دانشکده کلاس داشتیم. کلاسهای بهار سه روزی بود که تمام شده بود و من بنفشه هم به علت مهم بودن ان جلسه و اصرار بیش از حد استاد که سختگیری شدیدی در مورد حضورمان داشت زحمت حضور در کلاس رو به خودمان دادیم. با اینکه چیزی به بهار نمانده بود اما هوا هنوز سردی خودش را داشت. بر حسب اتفاق ان روز مانتویی پوشیده بودم که کمی از برامدگی شکمم رو مشخص می کرد و با اینکه کسی از دوستانم متوجه این موضوع نشده بنفشه سر به سرم می گذاشت و این مسئله را گوشزد می کرد. حرفهایش به خنده ام انداخته بود و چیزی در دلم غوغا می کرد. از صبح ان روز دلشوره خاصی به سراغم امده بود و نمی دانستم موضوع از چه قرار است. برای همین زیاد به حرفهای بنفشه اهمیتی نمی دادم و او هم بی توجه به اوضاع من حرفهایش رو تکرار می کرد. سر به زیر انداخته بودم و کلاسورم رو به سینه ام چسبانده بودم و با خودم هر دعایی که بلد بودم رو می خواندم و در دل دعا میکردم اتفاق خاصی نیفتد. همین که از محوطه دانشگاه خارج شدیم سر بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم که بی اختیار نگاهم در دو جفت چشم سیاه گره خورد. پاهایم به زمین چفت شد و دهانم نیمه باز ماند. در دلم غوغایی به پا شده بود. همان لحظه جنینم لگد محکمی به پهلویم زد و پهلویم شدیداً تیر کشید. بی اختیار ابروانم در هم گره خورد و کلاسورم از دستم افتاد و با دستم پهلویم رو گرفتم . بنفشه که متوجه من بود با وحشت دستم رو گرفت و گفت:
-چی شده پاییز؟
هنوز سروش رو ندیده بود. اشک در چشمانم حلقه بست و با بی قراری با دست به او اشاره کردم که چیزی نیست. اما درد وحشتناکی در پهلویم پیچیده بود. بی اختیار با صدای ارامی زمزمه کردم:
-مامان جون چی شد؟
بنفشه که برای برداشتن کلاسورم خم شده بود نگاهم کرد و اشکی که در چشمانم حلقه بسته بود رو دید و در حالی که لبخند می زد گفت:
-وای چه نازنازی.
لبخند زدم و سعی کردم بی اهمیت به درد پهلویم صاف بایستم. دوباره نفس عمیقی کشیدم و کلاسورم رو از دست بنفشه گرفتم که همان لحظه او نگاهش به سروش افتاد و دست من رو که در دستش بود سخت فشرد. من هم سر بلند کردم و او را دیدم که به سمت ما می امد. با اینکه سعی میکردم خوددار باشم اما دست خودم نبود و بی تابی می کردم. پهلویم هنوز تیر می کشید. با خودم گفتم که چطور در طول این مدت همچین کاری نکرده بود و حالا با دیدن باباش شیطنتش گل کرد. از این فکر خنده ام گرفت و سر تکان دادم و حالا دیگر سروش درست روبروی ما رسیده بود.
-سلام بنفشه .
پوزخند بر لب داشت و به چشمانم نگاه کرد و من بی اختیار پیشدستی کردم و زیر لب سلام کردم.
romangram.com | @romangram_com