#باغ_پاییز_پارت_332
ظرف غذایم رو روی میز گذاشتم و در مقابل سوال متعجب مادر که میپرسید چرا اینقدر کم کشیده ام گفتم:
-میل ندارم.
نگاهم که به صورت بهار افتاد سر تکان داد و با اشاره ابرو شکمم را نشان داد و من فهمیدم نگران فرزندم است. سر تکان دادم و با چنگال و کادر به جان تکه ای از جوجه افتادم.
هیچ زمانی خاطرات سخت ان شب رو فراموش نمیکنم. اخر شب زمانی که زودتر از سایرین به همراه خانواده ام از بنفشه و احمد خداحافظی میکردم در اغوش بنفشه رفتم و به او گفتم:
-خیلی بی رحمی که دعوتم کردی. میخواستی زجر کشیدنم رو ببینی؟ حالا خیالت راحت شد؟
سر از روی شانه اش برداشتم و او که در چشمانش شراره های اشک دیده میشد سر تکان داد و به ارامی دستم رو فشرد و اما من منتظر عکس العملی از جانبش نشدم و به همان سرعت از احمد خداحافظی و جدا شدم.
روزها بی رحمانه میگذشتند و بی توجه به حال و روز من که روز به روز وخیم تر میشد. بعد از ان شب هر لحظه انتظارم بی جهت ادامه پیدا میکرد تا خبری از سروش برای دادخواست طلاق بیایید. اما انگار او این کار رو نمیخواست بکند. روز به روز شکمم برامدگی اش بیشتر میشد و من تمام زندگیم در وجود فرزند نازنینم که هنوز نمی دانستم چیست خلاصه میشد. برای اینکه مامان متوجه بارداری ام نشه لباسهای گشادی به تن میکردم و با این کار بهار رو به خنده می انداختم. نمیدانستم چرا اما ندایی در درونم فریاد میزد که اگر مادر بداند باردار هستم به سروش خبر خواهد داد. هر لحظه در انتظار شنیدن خبر عروسی او با پری وجودم را می لرزاند و با خودم شبانه روز سعی میکردم جملاتی رو اماده کنم تا فردا در مقابل سوالات متعدد فرزندم مربوط به پدرش بگویم. دوست داشتم همه چیز رو راست به او بگویم. دلم نمیخواست حقیقتی به او نگویم. با اینکه از سروش سخت رنجیده بودم. مخصوصاً از اینکه در بی خبری نگاهم داشته بود اما باز هم دلم نمی امد به فرزندم بد پدرش را بگویم. او حق دشات هر چند کودک که باشد حقیقت ماجرا را بشنود. باید با او روراست باشم. نه ان طور که پدر سروش با او نبود.اگر قرار باشه من هم به فرزندم دروغ بگم با پدر او چه فرقی دارم؟ این روا نبود. پدر سروش با ریا و نیرنگ زندگی زیبای ما رو از هم پاشید و باعث شد فرزندی بی پدر بزرگ شود. باز هم اه حسرت بار بود که در انتهای هر فکری از سینه ام خارج میشد. مامان هنوز از اوردن نام سروش در کنار من در ترس بود گاهی اوقات میدیدم که در خفا به حال من گریه سر میدهد و از خدا به دنبال راه چاره ای برای رفع این افسردگی من بود. تنها در این روزها کسی که محرم اسرارم بود و مرحم دلم یاد خدا بود. اگر لحظه ای از نماز خواندن غافل میشدم فرزندم چنان در درونم بی تابی میکرد که بی اختیار به یاد خدا می افتادم. چه روزها و شبهای سختی بود که با خستگی درس میخواندم و با افسردگی میدیدم که بنفشه شاد و سرخوش از زندگی شیرینی که در کنار احمد دارد سخن میگوید و من با افسوس نگاهش میکردم. دوست نداشتم بهش حسادت کنم اما به راستی دست خودم نبود. خوشبختی او ازارم می داد تنها به این علت که فکر میکردم احمد هم مانند سروش بی وفاست. بنفشه هر بار با دیدن اه های پر حسرت من باز نطقش گل میکرد و از من میخواست تا حقایق رو در مورد خودم و فرزندم و ارغوان به سروش بگویم اما هر بار با لحن تند من مواجه می شد. از ترس برخورد من هیچ سخنی در رابطه با سروش نمی گفت که مبادا برنجم اما خدا میدانست در چه اضطرابی برای شنیدن خبری از او به سر میبرم.محال بود که از سروش حرفی برایم بزند و من حتی به زحمت هم نمیتوانستم زیر زبانش را بکشم تا اوضاع او را بفهمم فقط یک بار در خلال صحبت هایش متوجه شدم که هنوز با پری ازدواج نکرده و ماجرا این بود که داشت گردش روز جمعه شان به کوه رو برایم میگفت و به طور اتفاقی از دهانش پرید و گفت که سروش تنها امده و من از این خبر اتو گرفتم و پرسیدم که چطور با پری نیامده و او من را کشت تا بالاخره گفت که هنوز اتفاقی بین او و سروش نیفتاده و خدا میداند چه جشنی در دلم گرفتم و چقدر در ان چند روز خوشحال شدم. تنها روزهایی که شاد بودم ان روزهای شیرین بود.
پنجمین ماه بارداری ام رو پشت سر میگذاشتم و برخلاف اصرار پزشک معالجم و حتی بهار که میخواستند بدانند فرزندم چیست به سونوگرافی نمیرفتم و ان را به بعد موکول میکردم. راستش می ترسیدم که بدانم نوعش چیست. در دلم دوست نداشتم فرزندم دختر شود تا مانند مادرش بیچاره شود و هم دوست نداشتم پسر شود تا مانند پدرش بی وفا شود. دوست داشتم در بی خبری به سر ببرم و ندانم ان عزیز مادر چیست. همچنان برامدگی شکمم به قدری نبود که کسی متوجه بارداری ام شود اما با این حال کاملاً مراعات میکردم و لباسهایم رو گشاد انتخاب میکردم تا کسی متوجه موضوع نشود.
نمیدانم رفتارم در دانشگاه چطور بود که بچه های دانشگاه به شکراب بودن رابطه من و سروش پی برده بودند و این موضوع باعث شده بود که یک بار هم پیمان با پرویی از من خواستگاری کند به طوری از کار او عصبی شدم که کم مانده بود دوباره عنان اختیار از کف داده و گونه اش رو با سیلی گلگون کنم. نمیدانستم چطور به خودش این اجازه رو داد و من با فریاد به او گفته بودم که هنوز متاهل هستم. گرچه او باور نکرد و من مجبور شدم دست به دامن بنفشه و بهار شوم و انها بودند که بالاخره بر هر طریقی بود شر او را از سرم باز کردند. همین موضوع تلنگری شد که من حلقه ام رو که از شب عروسی بنفشه به بعد از دستم خارج کرده بودم دوباره به دستم بندازم. بعد از ماجرای عروسی بنفشه به قدری از شنیدن خبر ازدواج سروش رنجیده بودم که حتی سمت حلقه ازدواجمان نرفتم. اما حالا باید دوباره حلقه را به دستم می انداختم تا از گزافه گویی دیگران و مخصوصاً مزاحمتهای پیمان و احتمالاً دیگران راحت شوم. روزی که حلقه ازدواجمان رو به دستم انداختم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. به قدری گریستم که حتی مامان هم متوجه ناراحتی ام شد و به سراغم امد. ان قدر دلگیر بودم در ان روز پنجشنبه دلگیر که بی اختیار در اغوش مامان فرو رفتم و نرم نرم برایش توضیح دادم که پیمان از من خواستگاری کرده . زمانی که مامان اشکهای جاری روی صورتم رو پاک کرد در نگاهش چیزی دیدم که ته قلبم را لرزاند. برخلاف من مامان هیچ از این موضوع ناراحت نشد و حتی با خوشحالی اذاعان داشت که این موضوع نشان دهنده این است که پیمان من رو از سروش بیشتر دوست داره و به قدری ذوق زده شده بود که به قول خودش می توانست با این کار خانواده سروش رو سنگ رو یخ بکنه. از وضع مادی و خانواده پیمان برای مادر قبلاً گفته بودم و مامان هنوز روز عروسی بنفشه رو به یاد داشت مخصوصاً سماجت های ان شب پیمان رو. اما حرفهای مامان باعث شد از کوره در بروم و با عصبانیت سر مامان فریاد بزنم. اخ که چقدر از خودم بیزار شدم وقتی او را رنجاندم. اما ...
romangram.com | @romangram_com