#باغ_پاییز_پارت_331

-میشه بپرسم کی اسمم از شناسنامه ات خارج میشه که اون وقت با ابروت بازی کنم؟

رنگ چهره اش هر لحظه بیشتر به سرخی میگرایید. بر دستم فشار بیشتری وارد کرد و لبهای من بیشتر به خنده واداشته شد. حس میکردم هنوز هم دوستم داره و این حرفها رو تنها برای اینکه غرورش لگد مال نشه بیان میکنه. ابرو چیزی نبود. او همچ وقت با این مسئله مشکلی نداشت و من در مهمانی های دوستانش دیده بودم که همسران دوستانش با مردان دیگری می رقصند و وقتی یک بار از او پرسیده بودم که چرا این کار رو میکنند او لبخند زده بود و گفته بود که این مسائل پیش پا افتاده است و در خانواده های عیان مسئله ای نیست. پس چرا حالا داشت دم از بی ابرویی میزد؟ انگار فراموش کرده بود که خودش با پری میرقصید. با خودم میگفتم این همه جسارت ور از کجا اورده ام؟

-ساکت شو و مطمئن باش هیچ علاقه ای به داشتن اسمت در شناسنامه امم ندارم و مطمئن تر شو که به زودی جای اسم بی ابروی تو اسمی جایگزین میشه. کسی که با همه وجودش دوستم داشته باشه و برای پولم نقشه نکشیده باشه.

حس کردم قلبم تیری وحشتناک کشید و عضلات صورتم سخت تکان خورد. او چه میگفت؟ چطور اینقدر سنگدل بود؟ چطور میتوانست این کار رو با من بکند؟ حتماً اون کس کسی نبود جز پری که از او متنفر بودم؟ با اینکه خیلی سعی کردم حالت عادی داشته باشم اما باز هم از در هم رفتگی ابروانم پی به اوضاع خراب درونم برد و لبخندش نشان دهنده این موضوع بود. راستی از عذاب دادن من لذت میبرد؟ اگر اینطور بود اشکال نداشت. بذار با عذاب دادن من. کسی که فرزندش رو در بطن داشت لذت ببره. بلکه کمی از ناراحتی هایش ارام شود. نفس ارامی کشیدم و با لحنی مضطرب گفتم:

-مبارکه. امیدوارم خوشبخت بشی.

دستم رو رها کرد و با ارمش دستش رو برای برداشتن لیوان دراز کرد. سر به زیر انداختم و با لحنی ارام گفتم:

-منتظر احضاریه دادگاه میمونم.

به سمتم برگشت و با همان لبخند بی رحمانه سر تکان داد و گفت:

-مطمئن باش به زودی زنگ خانه تان رو خواهند زد.

و به سرعت از من دور شد. با رفتنش فرو ریختم. بغضی که سعی در پنهان کردنش داشتم سر باز کرد و بی اینکه لیوانی بردارم سر بلند کردم و به اسمان نگاه کردم. تازه ان موقع بود که متوجه اطرافم شدم. چند نفری در اطرافمان ایستاده بودند و با تعجب به من نگاه میکردند و پچ پچ میکردند. سریع قدم برداشتم و از انجا دور شدم. حس میکردم همه افراد حاضر در جشن با انگشتانش من رو نشان میدهند. بی اشتها بودم و حالا اشتهایم کور شد. لعنت به تو سروش که اینقدر عذابم میدهی. طفلک فرزندم چی میکشید از دست این ازارهایی که بر او روا می داشتم.

romangram.com | @romangram_com