#باغ_پاییز_پارت_334


او هنوز نگاهم می کرد بی انکه جواب سلامم رو بدهد که بنفشه زمزمه وار گفت:

-سلام سروش اینجا چی کار می کنی؟

سروش بالاخره نگاه از صورت من گرفت. با خودم گفتم که چقدر بی اعتناست. چقدر بی تفاوتست. برخلاف او دل در سینه ام چنان بی تابی می کرد که چیزی به فریاد زدنم نبود. دستم رو به سمت گلویم بردم و از زیر مقنعه دستم رو روی گلویم فشردم تا بلکه راه نفسم باز بشه.صدای سروش مانند جویبار ارامشی بر اتش اضطرابم فرو ریخت و ارام گرفتم. حتی فرزندم در بطنم ارام گرفت . با این حال هنوز ضربه های ارامی به شکم و پهلویم می زد. انگار او هم متوجه شده بود.

-احمد باهام تماس گرفت و گفت که می خواسته بیاد دنبالت و مثل اینکه کاری براش پیش اومده و نمی تونه بیاد. برای همین از من خواست بیام دنبالت برسونمت. جایی میخواستی بری؟

بنفشه با تعجب به من نگاه کرد و من با خودم گفتم که چطور او به من نگفته که احمد به دنبالش می اید. بنفشه لحظه ای بعد ارام شد و در حالی که دستش رو به روی پیشانی اش می گذاشت لبخند زنان گفت:

-اهان اره. فراموش کرده بودم. چه خوب شد که اومدی میخواستم برم خونه ماماینا.

سروش لبخند زد و گفت:

-باشه هر جا بری می رسونمت.

و بعد به من نگاه کرد. در نگاهش شراره های خشم بیداد می کرد. سر به زیر انداختم و او گفت:


romangram.com | @romangram_com