#باغ_پاییز_پارت_302
بارها در تاريكي مطلق چشم باز كردم و دوباره چشم بستم. به قدري بدنم ضعف داشت كه به محض باز كردن چشمانم پلكهايم بي اختيار بر هم مي افتاد بدون اينكه هيچ عكس العمل ديگري نشان بدم. و چه خوشحال بودم از اين بي خبري. از اين راحتي و اسايش . تا زماني كه چشمانم بسته بود. همه چيز ارام و شيرين بود. اما به محض اينكه چشم باز ميكردم حتي براي لحظه اي كوتاه، بي اختيار چهره سروش در مقابل نگاهم نقش می بست و با خودم فكر ميكردم او كجاست؟ و در همان زمان كوتاه ارزو ميكردم در كنارم بود و مثل هميشه به اغوشم ميكشيد. اما افسوس كه باز به بيخبري فرو ميرفتم و لحظه هاي بي قراري ام در تب مي گذشت. تب شديدي گريبانم را گرفته بود و من در حين بي خبري از سوزش شديد بدنم باخبر ميشدم. بارها با احساس نوازشهاي ارامي روي سرم در ارامشي عميق تر فرو ميرفتم. صداهاي مبهمي در اطرافم ميشنيدم و باز هم سوزش سوزني رو در دستم حس ميكردم و باز هم بي خبري. نميفهميدم كي روز ميشود و كي شب. كي ستاره ها و مهتاب و كي خورشيد و روشني به روي ادم ها لبخند ميزنند. تنها خستگي زياد رو ميفهميدم. مانند معتادي شده بودم كه در خماري شديدي دست و پا ميزدم. از بس خوابيده بودم بدنم مانند چوب سخت شده بود. حس افسردگی شدیدی بر من غلبه کرده بود. در رویاهایم کودکی رو برهنه می دیدم که در بیابانی رها شده و من برای رسیدن به او میدودم و هر چه من نزدیک تر میشوم او دورتر میشود. یا می دیدم سروش کودکی که به شدت گریه میکند رو در اغوش گرفته و با لبخندی به من خیره شده و به محض اینکه حرکتی میکنم او پا به فرار میگذارد.
بالاخره چشم باز كردم. همانطور كه هيچ چيز در اين دنيا پايدار نبود. بيخبري من هم پايدار نماند و به محض چشم باز كردنم به ياد مصيبتي كه بر من روا رفته بود افتادم. سرم به سمت پنجره بزرگي كه در اتاق قرار داشت چرخیده بود. مهتاب در اسمان نشسته بود و با زيبايي بر من فخر ميفروخت. چشمانم از اشك تر شد و بي صدا به گريه افتادم. از تكان هاي شانه ام حس كردم كسي در تخت جا به جا شد. به سرعت سرم را چرخاندم و سرم صدايي كرد. مانند اينكه بدنم خرد شده باشد. از ديدن بهار در ان وضعيت گريه ام شدت گرفت. دستم رو به سختي بلند كردم و روي دهانم گذاشتم. خواهر مهربانم سر بر روي تختم گذاشته بود و چشمانش رو بسته بود. به اهستگي دستي به موهاي زيبايش كه از زير روسري اش بيرون زده بود كشيدم. در ارامشي عميق فرو رفته بود. با اينكه ميدانستم خوابش به سبكي پر پرندگان است با اين حال حسي مرموز مرا به نوازش كردنش وا ميداشت. اهي سينه سوز كشيدم و بهار باز حركتي ارام كرد. الهي من فدات بشم بهارم. بهار من، خواهر عزیز و مهربانم انقدر خسته است كه با وجود سبكي خوابش حركتي نمي كند.
با خودم گفتم چه مدت است كه اينجا خوابيدم؟ انگار كه زمان به كندي ميگذشت و حس ميكردم چيزي حدود يك ماه است که روي اين تخت لعنتی خوابيده ام. اما چند لحظه بعد فهميدم كه اشتباه كردم.
پرستار با ديدن چشمان بازم لبخندي زد و من به ياد اولين لحظه ديدارمان افتادم. چقدر صورتش مهربان بود و چقدر نمكي و دوست داشتني. مطمئناً اگر چند روز قبل از ان ماجرا خبر بارداري ام رو به من ميداد از خوشحالي او را مي بوسيدم اما در ان وضعيت بدترين خبر را به من داده بود و به نظرم بدتر از ان خبر در ان حال هيچ كس نميتوانست خبري بهم بده. انگشت كشيده و ظريفش رو با لبخند شيريني كه به لب داشت روي بيني اش گذاشت و با چشمش به بهار اشاره كرد و به همان ارامي گفت:
-كي بيدار شدي؟
حوصله اش رو نداشتم. با اينكه دوست داشتني بود اما نميخواستم حرف بزنه. پرسيدم:
-چند روزه اينجام؟
لبخندش رو پررنگتر كرد و گفت:
-دو روز و سه شب.
romangram.com | @romangram_com