#باغ_پاییز_پارت_301
-پس اونم یه نامردی مثل پدر من؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-نه اینطور نیست اون...
-بهتره به جای ناراحتی کمی استراحت کنی. طفلک بچه ات خیلی اضطراب داره...
سرم رو تکون دادم و دوباره روی تخت دراز کشیدم و گونه هایم از اشک تر شد. بیچاره و درمانده شده بودم. به راستی هیچ راهی نداشتم و نمیدونستم باید چی کار کنم. بدون اینکه بخوام به چیزی فکر کنم چشمام داشت گرم میشد که پرستار با همان صدای مهربانش پرسید:
-خوب خانمی یه شماره بهم میدی با خانواده ات تماس بگیریم؟
بی اخیار شماره بهار به ذهنم رسید و بعد از خواندن شماره در حالی که خوابم گرفته بود گفتم:
-مامانم نفهمه چیز...
و متوجه نشدم کی اغوش گرم و بیخیال رویا من رو در بر کشید...
romangram.com | @romangram_com