#باغ_پاییز_پارت_300
دستهای نوازش گر پرستار روی سرم کشیده میشد. او چه میدانست من بدخبت چه میکشم؟ نفسش از جای گرم در میامد . به ارامش دعوتم میکرد و از خدا و حکمتشمیگفت. از بزرگی اش و از کرمش. ای خدای بزرگ این چه حکمتی است که تو داری؟ چطور حالا باید بفهمم که بچه دار هستم؟ لعنت به من که در این مدت از دل اشوبهای وقت و بی وقت و از حالت تهوع های روزانه ام چیزی نفهمیده بودم. نه چطور باید میفهمیدم؟ تقصیری هم نداشتم. ان قدر فکرم اشوب بود که انها رو بر حسب اندوه و دل شوره می گذاشتم و چه میدانستم که عزیزی در بطنم رشد میکنه. بی اختیار لحنم مهربان شد و خودم رو از پرستار جدا کردم و در حالی که دستم رو روی شکمم میکشیدم زمزمه کردم:
-الهی مامان فدات بشه چی کشیدی تو این مدت عزیزم؟ چقدر اذیتت کردم ماماین خیلی از دستم ناراحتی مامانی؟ قربونت برم خودم عزیزم قول میدم از این به بعد نذازم هیچ چیزی و هیچ کس ازارت بده. نمیذارم عزیزم...
باز هم گریه ام گرفت و در حالی دست پرستار رو با وحشت فشار میدادم گفتم:
-اما بون پدر چطور بزرگش کنم؟
پرستار ابرو در هم کشید و گفت:
-پدرش مرده؟
لبم رو به دندون گرفتم و بعد با اخم گفتم:
-خدا نکنه.
اهی از سر افسوس کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com