#باغ_پاییز_پارت_299

-یعنی خبر نداشتی؟ پس بگو برای همین این همه بی احتیاطی کردی. یه عزیز و فرشته مهربون سه هفته ای داره در بطن مامان خشگلش رشد میکنه.

مانند برق گرفته ها از روی تخت پریدم و گفتم:

-چی میگی؟

سرم از دستم خارج شده بود و پرستار با ناراحتی گفت:

-ای وای چرا اینجوری میکنی؟

با گریه گفتم:

-تروخدا بهم بگو چی گفتی؟

سرم رو از دستم خارج کرد و من رو در اغوشش گرفت. چقدر بدنش گرم و مهربان بود. سرم رو روی وشنه هایش گذاشتم و با سوز گفتم:

-حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟ با این بچه بی پدر چی کار کنم؟ ای خدا چی کار کنم؟ من بدون سروش چطور بچه اش رو بزرگ کنم؟ فردا بهش بگم پدرش به خاطر چی من رو ترک کرد؟ بگم به خاطر چی؟

و بعد به هق هق افتادم. نه این درست نبود. باید هر طور شده او را نابود میکردم. نمیتوانستم . حالا چرا خدای من؟ چرا اینطور شده بود؟ چطور در این مدت متوجه نشده بودم؟ چطور ؟ خدای من چرا این ظلم رو در حقم کردی؟

romangram.com | @romangram_com