#باغ_پاییز_پارت_303

با تعجب نگاهش كردم و انگار كه با خودم حرف ميزدم گفتم:

-چقدر كم. فكر ميكردم يك ماهي هست كه اينجا هستم.

با مهرباني لبخندي زد و پرسيد:

-حال كوچولوت چطوره؟

بي اختيار لبخندم تلخ شد و از او رو گرفتم و پرسيدم:

-به خواهرم چي گفتي؟

به كنارم امد و در حالي كه سرم بالاي سرم رو نگاه ميكرد و امپولي داخل ان تزريق ميكرد گفت:

-دختر خيلي خوبيه. وقتي بهش گفتم داره خاله ميشه خيلي خوشحال شد و اما وقتي كه تو رو توي اون حال ديد خيلي ناراحت شد. از شماره همسرت رو ميخواستم تا باهاش تماس بگیرم اما خواهرت اجازه این کار رو نداد و وقتی دلیل این کارش رو پرسیدم سکوت کرد.

با مهرباني به صورت بهار نگاه كردم و دوباره پرسيدم:

-همش اينجا بوده؟

romangram.com | @romangram_com