#باغ_پاییز_پارت_199

دستهایش رو از روی دکمه های بلند سیاه و سپید پیانو کشید و در حالی که با دستانش من رو در بر میگرفت نگاهش رو به چشمانم ریخت و گفت:

-پاییز جونم خوشت اومد؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-اونقدر قشنگ خوندی که تا اخرین لحظه عمرم فراموشش نمیکنم.

و به راستی تا اخرین لحظه عمرم هیچ گاه ان سه روزی رو که در جوار سروش به ماه عسل رفته بودم رو فراموش نکردم.

سروش دستی به گونه ام کشید و گفت:

-پاییز هیج میدونی چشمات چه رنگیه؟

خنده ام گرفت. این چه سوالی بود که میپرسید؟ معلوم بود که چشمانم به چه رنگیست. اما برای اینکه ناراحتش نکنم و حسش رو بهم نریزم بدون هیچ حرفی نگاهم رو منتظر به چشمانش دوختم و او زمزمه کرد:

-به رنگ زندگیست. به رنگ عشق. به رنگ خواستن. به رنگ عمر و هستی من که در کنار تو معنا پیدا میکنه.

از این که اینقدر لطیف و مهربان بود سرشار از احساس میشدم. دستش رو گرفتم و در اغوشش چشمانم رو بستم. صورتش رو نزدیک صورتم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com