#باغ_پاییز_پارت_193
-نه اکبر خان ایشون صاحبخونه هستند.
-مبارک است به سلامتی ازدواج کردید؟
سروش سر تکان داد و او ادامه داد.
-چه بی خبر؟ پس ارباب همیشه میگفتند جشن شما ما رو دعوت خواهند کرد؟
و من در دلم فریاد زدم لعنت به ارباب تو ...
-اکبر خان پدر مقصر نیستند مراسم ما کمی عجله ای شد.ما رو ببخشید
-اختیار دارید ارباب این چه حرفیست. بفرمایید داخل. ان شالله به سلامتی ماه عسل تشریف اوردید دیگه؟
-بله...
و با زدن بوقی ماشین رو به داخل محوطه برد و من از داخل اینه دیدم که پیرمرد دستانش رو رو به اسمان بلند کرد و با لبخند چیزی گفت و بعد به سمت در برگشت تا در اهنی بزرگ رو ببندد. نگاهم رو از اینه گرفتم و به محوطه ویلا دوختم. از زیبایی ویلا حیرت کرده بودم و لبخند میزدم. زیبایی ویلا از خانه باغ هم قشنگتر بود. به قدری که حس کردم کارت پستالی روبرویم می بینم. سروش ماشین رو پارک کرد و بعد به سمت من امد و در رابرایم با احترام باز کرد و دستم رو برای پیاده شدن گرفت.
-وای سروش اینجا چقدر قشنگه.
romangram.com | @romangram_com