#باغ_پاییز_پارت_192
سروش نفس عمیقی کشید و گفت:
-پاییز تر و خدا هیچ وقت من رو تنها نزار من بدون تو میمیرم.
-اولاً خدا نکنه دوماً کی گفته من میخوام تو رو ترک کنم؟
نگاهم کرد و من لبخند زدم و گفتم:
-سوماً جلوتو نگاه کن که هنوز جوونم و ارزو دارم.
او خندید و نگاهش رو به جاده سر سبز شمال خوند. مسیرهای زیبا و سرسبز در کنار شیطنتهای سروش به قدری زیبا و دوست داشتنی بود که دلم نمیخواست به مسیر برسیم. ای کاش تمام دنیا در مسیر جاده شمال خلاصه میشد و در ماشین شیک سروش که تنها در دنیای او من باشم و سروش.
وقتی قدم به ویلای اونها گذاشتیم پیرمردی مهربان و ریز نقش به سمتمان امد و در را برای وردمون باز کرد. سروش جلوی ویلا نگه داشت و با او سلام و احوالپرسی کرد. پیرمرد سرک کشید و من با خنده سلام کردم. پیرمرد با مهربانی جواب سلامم رو داد و رو به سروش گفت:
-ارباب جان مهمونتون هستند؟
سروش نگاه مخملی اش رو به صورتم دوخت و با مهربانی گفت:
romangram.com | @romangram_com