#باغ_پاییز_پارت_174


مجید دستانش رو بالا اورد و در حالی که اونها رو توی هوا تکون میداد چهره ای خنده دار به خودش گرفت و گفت:

-وای نه تروخدا من دارم اون رو میسپارمش بهت تازه یه چیزی هم دستی میدم که نگهش داری ...

با این حرفش همه به خنده افتادند احمد رو به من گفت:

-پاییز جان امروز صبح با باسکول کشیدمش دقیقاً 76 کیلو بود. حواست باشه بهش. شیرشیم به موقع بده. تازه موقع خواب هم پستونکش رو بزار دهنش.. دیگه سفارش نکنما. اخ دیدی؟ داشت یادم میرفت. بعد از اینکه شیرش رو دادی حتماً باید اروغ بزنه وگرنه بچم تو خواب دلدرد میگیره. خلاصه دیگه نمیخوام نگرانش باشم. بیست و شش سال تروخشکش کردم و حالا نوبت توست. ببینم چند ماهه میکشیش راحتمون کنی. راستی نگران پوشکشم نباش خودم پوشکشو عوض کردم. از این مای بیبی ها بهش بستم که شب راحت بخوابه ....

و من همچنان به شیطنت او که تمامی این حرفها رو با صدایی ظریف ادا کرده بود، میخندیدم . سروش میان کلام احمد دوید و گفت:

-ای احمد کاری نکن بگم تا چند سالگی جات رو خیس میکردی ها !

بنفشه که انگار مهیج ترین جک دنیا رو شنیده باشد با ذوق گفت:

-وای سروش بگو. بگو ...

و با این کارش همه به خنده افتادیم. احمد دست بنفشه رو نیشگونی گرفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com