#باغ_پاییز_پارت_173

سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم. او سرش رو پایین انداخت و گفت:

-تو تنها کسی هستی که از زندگی من خبر داری. تو تنها کسی هستی که از همه دلبستگی هام خبر داری. تو تنها کسی بودی که میدونستی تنفری به کیانوش ندارم. این رو همیشه در نگاهت میدیدم. اما تو با بزرگواری به روی من ساده نمی اوردی. حالا ازت میخوام. از تو که برام دوست عزیزی هستی. میخوام که کمکم کنی کیانوش رو فراموش کنم. مدت زیادی که با خودم درگیرم تا فراموشش کنم اما ... اما حالا حس میکنم بهانه ای برای فراموش کردنش به دست اوردم. همیشه منتظر یه نگاهی، یه نظر موافقی از جانبش بودم. اما اون هیچ وقت هیچ توجهی به من نداشت . گاهی اوقات حس میکردم که اصلاً انگار وجود ندارد. تنها مثل یک شبه سیاه میمود و میرفت....

بنفشه نفس عمیقی کشید و من حس کردم که با تمام وجودم میفهمم که چی میگه. اون کیانوش رو میخواست اما هیچ زمانی از جانب کیانوش کششی ایجاد نشده بود. بنفشه راست میگفت کیانوش خارج از دنیا بود. گاهی من هم حس میکردم وجودش بی تفاوت به شبه نیست. شبهی که می امد و باز هم میرفت. بی هیچ تغییری . او همیشه نرم می امد و چشمانش رو به صفحه سپید تخته می دوخت و باز دوباره نرم میرفت. یک بار از زبان خود بنفشه شنیده بودم که گفته بود تو این دوره و زمونه عشق معنی نداره ادم باید عقلش کار کنه. ادم باید بفهمه چی بیشتر به دردش میخوره. عشق و عاشقی که نشد نون و اب . و در نظر او حالا این موقعیت که عقل حکم میکرد ایجاد شده بود. پس چرا نباید کیانوش رو فراموش میکرد.

دستش رو فشردم و در حالی که لبخند می زدم گفتم:

-بنفشه برات دعا میکنم هر جا که هستی. هر جای این دنیای خاکی خوشبخترین دختر زمین باشی. امیدوارم با هر کسی ازدواج میکنی . به هر کسی دل میبندی زندگیت پایدار و شیرین باشه .

صورتم رو بوسید. در نگاهش تشکر موج میزد. همان لحظه از خدا خواستم به انچه دلش میخواد برسد و همیشه خوشبخت باشد.

با نزدیک شدن سروش و دوستانش ساکت شدیم. مجید با لبخند گفت:

-ببین پاییز خانم حواست به این سروش ما باشه ها از این به بعد میسپاریمش به شما .

خندیدم و با لبخند گفتم:

-اگه زیاد نگرانشی میتونی با خودت ببریش.

romangram.com | @romangram_com