#باغ_پاییز_پارت_175
-ای ورپریده حالا این یه شوخی کرد تو چرا جدی گرفتی؟
-خوب مگه چیه؟ میخوام بدونم.
-بریم از مامانم بپرس این از کجا میدونه ...
-نه مامانت طرف تو رو میگیره. سروش بگو دیگه ...
ما به مشاجره لفظی انها نگاه میکردیم و میخندیدم. با دقت به چهره هر دو نگاه کردم. از هر نظری شایسته بودند و به هم می امدند. احمد با چهره ای برنزه و بنفشه با پوست سپید چون گلبرگش . احمد چشمان مشکی و کشیده ای داشت و بنفشه چشمانش قهوه ای و درشت بود. بینی هر دو خوش فرم و لبانشون هم خوش حالت بود. احمد اندام درشتی داشت و بنفشه هم اندام کشیده ای داشت. در کنار هم زیبا جلوه میکردند. احمد سر برگردوند و وقتی من رو در حال نگاه کردن به بنفشه دید با خنده گفت:
-نخیر مثل اینکه پاییزنمیخواد از تو دل بکنه. سروش بیا بریم که سرت بی کلاه موند...
و دست سروش رو با خود کشید. خنده ام گرفت و بی اختیار دست سروش رو گرفتم و گفتم:
-ا.... تو چی کار به سروش داری؟
در همین حین مامان و بهار و کامیار به ما نزدیک شدند. سریع دست سروش رو ول کردم و به کامیار نگاه کردم. چشمانش برق میزد اما هنوز هم متین و باوقار بود. نگاهم کرد و گفت:
-پاییز جشن زیبایی داشتید. امیدوارم در کنار سروش لحظه های به یاد ماندنی رو به تصویر بکشید. سروش مرد فوق العاده ای هست. امیدوارم قدر همدیگر رو بدانید .
romangram.com | @romangram_com