#بد_خون_پارت_99


ـ البته عزیزم.

ـ تو می‌دونی که قراره من خون‌آشام بشم؟

سارا سرش را بالا و پایین کرد.

ـ و اون‌ها راست می‌گن که خانواده من رو کشتند؟

ـ زمانی که خانواده‌ات رو کشتن من حضور داشتم.

نگار بغض کرد.

ـ‌ تو ناراحت نشدی؟

سارا لبخندی غمناک زد.

ـ عزیزم این طبیعت خون‌آشام‌هاست که از مرگ نباید ناراحت بشند.

ـ اون‌ها حتی حنانه رو هم کشتند؟

ـ اون‌ها حنانه رو هم کشتند.

اشک‌های نگار باز سر باز کرده بود.

ـ‌ یعنی توی زندگی من هیچ مادر جونی وجود نداشته؟

سارا سرش را به معنی منفی تکان داد. نگار با دستانش صورتش را پوشاند.

ـ‌ می‌دونی من چند سالمه؟

نگار از بین دست‌هایش به سارا نگاهی کرد.

ـ من امسال دویست و بیست و شش ساله میشم.

نگار با تعجب به سارا خیره شده بود، یادش رفته بود که خون‌آشام‌ها عمر جاویدان دارند.


romangram.com | @romangram_com