#بد_خون_پارت_98
_ چرا؛ ولی اونا با من بازی نمیکنند.
همان موقع در باز شد.
قبل از اینکه در باز شود مانی وحشت زده به اطرافش نگاه میکرد.
ـ چیزی شده؟
ـ مامانم! من رو قایم کن.
ـبرو زیر تخت.
مانی با سرعت باور نکردنی زیر تخت رفت، نگار حتی متوجه رفتنش هم نشد. سارا با همان زیبایی خیره کنندهاش وارد اتاق شد.
ـ میدونم به تنهایی احتیاج داری و ما داریم اذییتت میکنیم؛ ولی من باید مانی رو از زیر تخت بیرون بکشم.
دستش را زیر تخت برد و مانی را بیرون آورد. سارا با اخم به مانی نگاه کرد.
ـ اگه بخوای به مامان دروغ بگی مجبور میشم هر وقت خون خواستی اون رو دیرتر به تو بدم.
مانی چشمانش را درشت و ناراحت کرد.
ـ من گرسنهام میشه.
مانی از جایش برخواست و جیغی از سر خوش حالی زد.
ـ بابا اومد.
بدو بدو از اتاق بیرون رفت. سارا از جایش بلند شد در را بست و روی تخت نشست. رو به نگار گفت:
ـ ببین، میدونم خیلی سخته، من تورو درک میکنم، منم تنها به جا مانده از خانودهام هستم، یعنی عشقی که نسبت به الکساندر داشتم باعث شد من اون رو انتخاب بکنم، من نزدیک به دویست ساله که خانوادهام رو ندیدم، میدونی اونا توی دریا غرق شدند، خواهرم، برادرای دوقلوم و مادر و پدرم.
با انگشت جلو ریزش اشکهایش را گرفت. از روی تخت بلند شد و به طرف در رفت. صدای نگار متوقفش کرد.
ـ میتونیم باهم حرف بزنیم؟
سارا با لبخند به طرف نگار چرخید.
romangram.com | @romangram_com