#بد_خون_پارت_97
_ چرا؟
مانی خیلی خیلی آرام حرف میزد.
_ چرا آروم حرف میزنی؟
مانی دستانش را کنار دهانش گذاشت.
_ مامانم نمیدونه اومدم اینجا، گفته نیام تو باید تنها باشی... من که میدونم آدمها از تنهایی بدشون میاد؛ ولی خونآشامها بدشون نمیآد.
با چشمهای درشت و آبیاش به نگار خیره شد و بعد با لبخند گفت
_ بیام بغلت؟
نگار با نفرت نگاهش کرد، او هم یکی مثل همه آنها بود؛ اما وقتی به چشمانش نگاه کرد، دلش به رحم آمد.
_ بیا.
دستانش را باز کرد. مانی خودش را به نگار چسباند.
_ وقتی گریت تموم شد با من بازی میکنی؟
_ چرا؟ مگه کسی نیست باهاش بازی کنی؟
مانی به بینیاش چین انداخت.
_ هروقت با مامانم بازی میکنم، اون یا من رو بـ ـوسـ میکنه یا میگه مامان خستهاست بیا بخوابیم، همیشه من رو به زور میخوابونه یا حموم میبره... بابامم همش من رو میگیره بغلش، هروقت میگم بازی کنیم میگه تو بزرگ شدی.
نگار لبخند دردناکی زد و دوباره گریه کرد. یاد بچگیهای خودش و حنانه قلابی افتاده بود.
_ گریه میکنی بازم؟
نگار سرش را تکان داد.
_ نه خندیدم اشکم دراومد، کسی همسن تو نیست بازی کنید؟
romangram.com | @romangram_com